خانه / بایگانی برچسب: شعر و قصه کودکانه

بایگانی برچسب: شعر و قصه کودکانه

داستان فیل ها در خواب علی کوچولو

, قصه کودکانه ,داستانهای جذاب کودکانه ,فیل ها در خواب علی کوچولو

  علی کوچولو قفس کوچکش را به حیاط آورد. قفس، پر بود از فیل های کوچولو! علی کوچولو برای فیل هایش علف گذاشت. فیل ها علف ها را خوردند و گفتند: « باز هم علف بِده! » اما علی کوچولو دیگر علف نداشت. احمد و رضا آمدند، توی دستشان پر …

ادامه نوشته »

قصه کودکانه موش تنبل، کلاغ دانا

قصه برای کودکان قصه کودکانه موش تنبل، کلاغ دانا

قصه کودکانه موش تنبل، کلاغ دانا یکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرا زندگی می کردند. کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و از خوراکی هایی که آنها به لانه می …

ادامه نوشته »

شعر کودکانه بارون می باره

شعر های کودکانه,شعر برای کودکان

شعر کودکانه بارون می باره شعر کودکانه بارون می باره بارون می باره جرجر بارون می باره جرجر بیا با هم کلاغ پر بازی کنیم تو خونه هی نگیریم بهونه بارون می باره شرشر بچه ی چاق پرخور پاشو دیگه ورزش بکن یه کمی نرمش بکن پرخور و بیعار نباش …

ادامه نوشته »

شعر کودکانه شب یلدا

شعر های شب یلدا,شعر شب یلدا برای کودکان

شب يلدا شب يلدا اومده ننه سرما اومده (2) حالا بارون مي باره برف دون دون مي باره با تگرگ هاي درشت سوز وسرما مي باره شب يلدا اومده ننه سرما اومده (2) بچه ها آي بچه ها همگي پاشيد زجا خونه ي مادر بزرگ پرشور و شاديه لبوي داغ …

ادامه نوشته »

شعر کودکانه «آقای باغبان»

آقای باغبان

آقای باغبان من آقای باغبونم دارم یه آواز میخونم می گم به گل های قشنگ گل های ناز و رنگارنگ به به به!چه خوشگلید! سرخید و سبزید و سفید من دوس دارم شمارو قربون برم خدارو که آفریده بلبل لاله و یاس و سنبل نگاه من به گلهاس به سبزه …

ادامه نوشته »

قصه ی طاووس و کلاغ

  روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد. طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد. کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟ طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای …

ادامه نوشته »

قصه ی آش خوشمزه

  آش خوشمزهبزبزک زنگوله پا، یک سبد بافت. آن را از سقف خانه آویزان کرد و به بزغاله هایش گفت: « اگر روزی من در خانه نبودم و گرگ آمد، بروید توی این سبد و طناب را بکشید». آش خوشمزهآن روز خیلی زود رسید. بزبزک زنگوله پا بچّه هایش را …

ادامه نوشته »

قصه کودکانه و زیبای ملخ طلایی

روزی روزگاری در سرزمین ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند. او همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می کرد.مردم به خاطر خیرخواهی این مرد،به او عموخیرخواه می گفتند.او کشاورز …

ادامه نوشته »

قصه کلاغ تمیز چه خوبه

  یك روز كلاغ كوچولو روی شاخه‌ی درختی نشسته بود كه یك‌دفعه دید كلاغ خال‌خالی ناراحت روی شاخه‌ی یك درخت دیگر نشسته است. كلاغ كوچولو پر زد و رفت پهلویش و پرسید: «چی شده خال‌خالی جون؟ چرا این‌قدر ناراحتی؟» خال‌خالی با ناراحتی سرش را تكان داد و گفت:« آخه دوست …

ادامه نوشته »

داستان کودکانه روزی که استخوان مریض شد

قصه,قصه کودکانه,داستانهای کودکانه

استخوان حالش خوب نبود. همه جایش درد می کرد. با خودش می گفت من که دائما د استراحت می کنم از جایم حرکت نمی کنم پس چرا همه ی بدنم درد می کند. از فرق سرم تا نوک پایم تیر می کشد. از دکتر رفتن خوشش نمی آمد. مدتی در …

ادامه نوشته »