خانه / بایگانی برچسب: داستان پند آموز

بایگانی برچسب: داستان پند آموز

همنشين حضرت موسي در بهشت

قصاب و حضرت موسي

روزي حضرت موسي (علی نبیّنا و آله و علیه السلام) در ضمن مناجات به خداوند عرضه داشت: «مي خواهم همنشينم را در بهشت ببينم». جبرئيل بر او نازل شد و گفت: «اي موسي، قصابي که در فلان محل ساکن است، همنشين توست». حضرت موسي نزد قصاب رفت و اعمال او …

ادامه نوشته »

به خاطر توبه گناهكار، باران فرستادم

حضرت-موسی2

در زمان حضرت موسى عليه السلام در بنى اسرائيل به جهت نيامدن باران قحطى شد مردم خدمت حضرت موسى رسيدند و گفتند: براى ما نماز استسقاء(نماز باران) بخوان. حضرت موسى عليه السلام برخواست كه با قوم خود براى دعاى باران بروند و بيشتر از هفتاد هزار نفر بودند هرچه دعا …

ادامه نوشته »

ای خدای گنهکاران

خدای گنهکاران

 مرحوم فشارکی نقل نموده: در بعض اخبار وارد است كه وقتى حضرت موسى در هنگام مناجات سه مرتبه عرض كرد:  يا اله العالمين! يكدفعه لبيك شنيد. عرض كرد:  يا اله العاصين! (ای خدای گناهکاران) دو مرتبه لبيك شنيد عرض كرد: پروردگارا! در سه نداء اول يكدفعه جواب فرمودى و در …

ادامه نوشته »

کرامتی از امام على بن موسى الرضا

ابومحمد غفارى گفت : مبلغ زيادى از كسى غرض گرفته بودم و توان اداى آن را نداشتم . روزى با خود گفتم : چاره اى جز اين نمى دانم كه به امام على بن موسى الرضا عليه السلام پناه برم و از او كمك بخواهم . بامدادان عازم خانه آن …

ادامه نوشته »

داستان علی در میان قوم جن

جن

از جمله نشانه های ( معجزات ) امیرالمؤ منین ( ع ) روایتی است که زاذان از سلمان نقل نموده که : روزی رسول خدا ( ص ) در بطحا نشسته و جماعتی از اصحاب نزد ایشان بودند . آن حضرت در حالی که روی به ما داشت و حدیث …

ادامه نوشته »

داستان معجزه رد شمس

پیغمبر اکرم ( ص ) در منزل خود بود و علی ( ع ) هم حضور داشت ، همان دم جبرییل آمده وحی الهی آورد ، رسول خدا سر مبارک خود را روی پای علی ( ع ) گذاشت و سر برنداشت تا هنگامی که آفتاب غروب نمود ، علی …

ادامه نوشته »

کشف حجاب از چشم عمر

چشم

جابر بن عبدالله انصاری گفت: ما نزد امیرالمؤمنین(ع) در مسجد رسول خدا(ص) نشسته بودیم که عمر بن خطاب وارد شد. هنگامی که نشست، رو به جماعت کرد و گفت: همانا ما سرّی (حرف خصوصی) داریم، مجلس را خلوت کنید. خداوند شما را رحمت کند. چهره های ما (از سخن او) …

ادامه نوشته »

کرامات و معجزات امام علی

ابر

بازگو کردن کرامات و معجزات به امام حسن(ع) سلمان گفت: هنگامی که مردم با عمر بیعت کردند، ما با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) در منزل آن حضرت بودیم. من، امام حسن، امام حسین(ع)، محمد بن حنیفه، محمد بن ابی بکر، عمار بن یاسر و مقداد بن اسود کندی …

ادامه نوشته »

داستان علی(ع) در میان قوم جن

جن

علی(ع) در میان قوم عطرفه از جمله نشانه های (معجزات) امیرالمؤمنین(ع) روایتی است که زاذان از سلمان نقل نموده که: روزی رسول خدا (ص) در بطحاء نشسته و جماعتی از اصحاب نزد ایشان بودند. آن حضرت در حالی که روی به ما داشت و حدیث می فرمود؛ ناگاه به گردبادی …

ادامه نوشته »

داستان تعلیم قرآن

قران2

رمیله می گوید: علی(ع) شخصی را در حال خیاطی و آواز خوانی دید و فرمود: ای جوان! اگر قرآن بخوانی برای تو بهتر است. گفت: خوب نمی توانم بخوانم، دوست داشتم خوب قرآن می خواندم. حضرت فرمود: نزدیک بیا. جوان نزدیک علی(ع) آمد و علی(ع) آهسته چیزی در گوش او …

ادامه نوشته »

داستان دعای علی(ع) در حق بنده

قران

13- دعای علی(ع) در حق زاذان سعد خفاف می گوید: به زاذان گفتم: تو قرآن را خوب تلاوت می کنی، چگونه یاد گرفتی؟ تبسمی کرد و گفت: روزی امیرالمؤمنین از کنار من می گذشت و من شعر می خواندم و اخلاق خوبی داشتم. از صدایم خوشش آمد. فرمود: ای زاذان! …

ادامه نوشته »

داستان تحویل دادن امانت

شتر ها

امام حسین(ع) فرمود: روزی علی(ع) ندا کرد: هر کس از رسول خدا (ص) طلبکار است یا عطایی را می طلبد، بیاید و آن را بگیرد. هر روز عده ای می آمدند و چیزی را می خواستند و علی(ع) جا نماز پیامبر را بلند می کرد و همان مقدار در آن …

ادامه نوشته »

داستان تبدیل سنگ به طلا

سنگ طلا

شخص منافقی از مؤمنی مالی طلب داشت. امیرالمؤمنین(ع) برای او دعایی کرد تا او بتواند قرض خود را ادا کند، سپس به او امر کرد سنگ یا کلوخی را از روی زمین بردارد، آن شخص سنگ را برداشت و دید سنگ در دست حضرت تبدیل به طلا شده است، علی(ع) …

ادامه نوشته »

داستان نیروی بدنی علی

امام علی

خالد بن ولید، علی(ع) را در زمین های خود دید، جسارتی به حضرت نمود، علی(ع) از اسب پیاده شد و خالد را به سمت آسیای حارث بن کلده برد، سپس میله آهنی سنگ آسیا را در آورد و آن را مانند حلقه ای بر گردن خالد انداخت، در این حال …

ادامه نوشته »

داستان حجت خدا بر زمین و آسمان

شمشیر

مقداد بن اسود کندی روایت کرده، است که: مولایم امیرالمؤمنین(ع) روزی به من فرمود: شمشیر مرا بیاور، آوردم روی زانویش گذاشت و به جانب آسمان بالا رفت، و من به او نگاه می کردم تا از چشمم پنهان شد، و فرمود: جمعی از آسمانیان باهم نزاع و خصومت داشتند، و …

ادامه نوشته »

داستان در آوردن دینار از زمین

دینار

از حسن بن ابی الحسن بصری از امیرالمؤمنین(ع) در حدیثی روایت کرده که: آن جناب با تازیانه اش خطی بر زمین کشید و یک دینار بیرون آورد و سپس خط دیگری کشید و دینار دیگری درآورد تا سه دینار، و آنها را در دستش زیر و رو کرد تا مردم …

ادامه نوشته »

داستان حفظ مال و عیال

مار و عقرب

از علی(ع) روایت شده است که: مردی از شام برای او نوشت که: من بار عیال به دوش دارم، و اگر از وطنم دور شوم بر آنها می ترسم (که معاویه آزارشان کند) و به اموالم هم علاقه مندم و دوست دارم که خدمت شما برسم، حضرت پیغام داد: اهل …

ادامه نوشته »

داستان نشان دادن بهشت و دوزخ

بهشت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ اصحاب على (ع ) گفتند: يا اءميرالمؤ منين ! اى كاش از آنچه كه از پيغمبر به شما رسيده ، براى اطمينان خاطر به ما چيزى نشان مى دادى ؟ فرمود: اگر يكى از عجايب مرا ببينيد كافر مى شويد، و مى گوييد ساحر و دروغگو …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه میهمان

کوزه اب

مـردى بـا پسرش به عنوان میهمان بر على (ع ) وارد شد. على (ع ) بااکرام و احترام بسیار آنها را در صـدر مـجـلـس نـشـانـد و خـودش روبـه روى آنـها نشست .موقع صرف غذا رسید.غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا, قنبر غلام معروف على (ع ) حوله و …

ادامه نوشته »

عفو و بزرگواری امام علی (ع)

جنگ جمل

برخورد امیرمؤمنان (ع) پس از جنگ جمل با دشمنان خود آن چنان بزرگوارانه و کریمانه بود که حتی دشمن ترین افراد را به تحسین وا می داشت. آن حضرت در این جنگ، دستور عفو عمومی برای مردم بصره صادر کرد و تمام کسانی را که در برابر او شمشیر کشیده …

ادامه نوشته »

داستان عفو و گذشت

مالک اشتر

تربیت یافته امیرالمؤمنین‌علیه السلام‌ روزی مالک اشتر در حالی‌که لباس‌های فاخر به تن کرده بود از میان بازار گذشت. یک نفر بازاری که مالک را نمی‌شناخت به او جسارت کرد امّا مالک متعرض او نشد و از آنجا گذشت. پس از آن مرد بی‌ادب مالک را شناخت و از کرده …

ادامه نوشته »

داستان یتم نوازی

یتیم نوازی

صاحب دررالمطالب مینویسد که علی (ع ) در بین راه متوجه زن فقیری شد که بچه های او از گرسنگی گریه میکردند و او آنها را به وسائلی مشغول میکرد و از گریه بازمیداشت . برای آسوده کردن آنها دیگی که جز آب چیز دیگری نداشت بر پایه گذاشته بود …

ادامه نوشته »

داستان درخواست عقیل

منبر

در صواعق محرقه مینویسد: روزی عقیل از علی علیه السلام درخواست کمک مالی کرد و گفت من تنگدستم مرا چیزی بده . حضرت فرمود صبر داشته باش تا میان مسلمین تقسیم کنم سهمیه ترا خواهم داد، عقیل اصرار ورزید. علی علیه السلام بمردی گفت دست عقیل را بگیر و ببر …

ادامه نوشته »

حضرت خضر؛ شیعه حضرت علی

مشک اب

اعمش می‌گوید: در مدینه کنیز سیاه چهره نابینائی را دیدم که آب به مردم می‌داد و می‌گفت:‌ به افتخار دوستی علی بن ابی طالب علیه السّلام بیاشامید، بعد از مدتی او را در مکه دیدم که بینا بود و به مردم آب می‌داد و می‌گفت: «به افتخار دوستی علی بن …

ادامه نوشته »