خانه / بایگانی برچسب: داستان دوستی

بایگانی برچسب: داستان دوستی

داستان دوستی

*دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».* *آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و …

ادامه نوشته »

گنجشک و آتش

اتنمتاتام

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و… آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : …

ادامه نوشته »