خانه / بایگانی برچسب: داستان آموزنده

بایگانی برچسب: داستان آموزنده

داستان درویش و ملا

  ❣? روزی درویشی اسم ملااحمد نراقی را که صاحب ڪتاب بزرگ اخلاق معراج السعاده است ، را شنید. و به ڪاشان آمد و گمان ڪرد او نیز درویش است. ❣?وقتی او را دید فهمید او صاحب مڪنت و دستگاه با عظمتی است، ڪمی به ایشان بدبین می شود. ملا …

ادامه نوشته »

شفای مریض توسط امام رضا

شفای مریض

كرامات چهاردهم شيخ محمد حسين – كه از دوستان مرحوم ميرزا محمود مجتهد شيرازى بود ( 148) – به قصد تشرف به مشهد حضرت رضا عليه السلام از عراق مسافرت كرد و پس از ورود به مشهد مقدس دانه اى در انگشت دستش آشكار شد و سخت او را ناراحت …

ادامه نوشته »

مسجد در انتظار بلال حبشی

بلال حبشی

مسجد در انتظار بلال حبشی پيامبر صلى الله عليه وآله با مسلمانان در مسجد بودند و هنگام نماز بود، ولى در آن روز بلال حبشى در مسجد ديده نمى شود، تا اذان بگويد، همه منتظر آمدن او بودند، سرانجام بلال – با مقدارى ، تاءخير – به مسجد آمد. پيامبر …

ادامه نوشته »

کرامت امام رضا در طلب فرزند

کرامت های امام رضا3

احمد بن عمره گفت : به خدمت حضرت رضا عليه السلام رسيدم و گفتم : همسرم باردار است از خداى تعالى بخواه تا پسرى به من عنايت فرمايد. فرمود: فرزندت پسر است ؛ نامش را عمر بگذار. فرمود: همان طور كه گفتم ، نامش را عمر بگذار. همين كه وارد …

ادامه نوشته »

کرامتی از امام على بن موسى الرضا

ابومحمد غفارى گفت : مبلغ زيادى از كسى غرض گرفته بودم و توان اداى آن را نداشتم . روزى با خود گفتم : چاره اى جز اين نمى دانم كه به امام على بن موسى الرضا عليه السلام پناه برم و از او كمك بخواهم . بامدادان عازم خانه آن …

ادامه نوشته »

خواب دیدن امام رضا

عبدالرحمن صفوانى گفت : با كاروانى از خراسان به كرمان مى رفتم ، راهزنان سر راه را بر ما گرفتند و مردى از كاروان را – كه مالدار و ثروتمند مى دانستند – بردند و دير زمانى در سرما و يخبندان نگه داشتند و با پر كردن دهانش از يخ …

ادامه نوشته »

شهادت سنگریزه

سلمان گفت : نزد پیغمبر ( ص ) نشسته بودیم که علی بن ابی طالب ( ع ) وارد شد حضرت ، سنگریزه ای به او داد ، سنگریزه در دست علی ( ع ) قرار نگرفته بود که به سخن آمده می گفت : معبودی جز خدا نیست ، …

ادامه نوشته »

داستان علی در میان قوم جن

جن

از جمله نشانه های ( معجزات ) امیرالمؤ منین ( ع ) روایتی است که زاذان از سلمان نقل نموده که : روزی رسول خدا ( ص ) در بطحا نشسته و جماعتی از اصحاب نزد ایشان بودند . آن حضرت در حالی که روی به ما داشت و حدیث …

ادامه نوشته »

داستان گواهی جنیان بر وصی علی

علی ولی خدا

جعفر بن عبدالحمید نقل می کند : در جایی جمع بودیم ، شخصی گفت : علی ( ع ) وصی رسول خدا ( ص ) بود . دیگران گفتند : این گونه نیست . آمدیم پیش ابوحمزه ثمالی و جریان را به او گفتیم ، ابوحمزه خشمگین شد و گفت …

ادامه نوشته »

کشف حجاب از چشم عمر

چشم

جابر بن عبدالله انصاری گفت: ما نزد امیرالمؤمنین(ع) در مسجد رسول خدا(ص) نشسته بودیم که عمر بن خطاب وارد شد. هنگامی که نشست، رو به جماعت کرد و گفت: همانا ما سرّی (حرف خصوصی) داریم، مجلس را خلوت کنید. خداوند شما را رحمت کند. چهره های ما (از سخن او) …

ادامه نوشته »

داستان تعلیم قرآن

قران2

رمیله می گوید: علی(ع) شخصی را در حال خیاطی و آواز خوانی دید و فرمود: ای جوان! اگر قرآن بخوانی برای تو بهتر است. گفت: خوب نمی توانم بخوانم، دوست داشتم خوب قرآن می خواندم. حضرت فرمود: نزدیک بیا. جوان نزدیک علی(ع) آمد و علی(ع) آهسته چیزی در گوش او …

ادامه نوشته »

داستان دعای علی(ع) در حق بنده

قران

13- دعای علی(ع) در حق زاذان سعد خفاف می گوید: به زاذان گفتم: تو قرآن را خوب تلاوت می کنی، چگونه یاد گرفتی؟ تبسمی کرد و گفت: روزی امیرالمؤمنین از کنار من می گذشت و من شعر می خواندم و اخلاق خوبی داشتم. از صدایم خوشش آمد. فرمود: ای زاذان! …

ادامه نوشته »

داستان تبدیل سنگ به طلا

سنگ طلا

شخص منافقی از مؤمنی مالی طلب داشت. امیرالمؤمنین(ع) برای او دعایی کرد تا او بتواند قرض خود را ادا کند، سپس به او امر کرد سنگ یا کلوخی را از روی زمین بردارد، آن شخص سنگ را برداشت و دید سنگ در دست حضرت تبدیل به طلا شده است، علی(ع) …

ادامه نوشته »

داستان نیروی بدنی علی

امام علی

خالد بن ولید، علی(ع) را در زمین های خود دید، جسارتی به حضرت نمود، علی(ع) از اسب پیاده شد و خالد را به سمت آسیای حارث بن کلده برد، سپس میله آهنی سنگ آسیا را در آورد و آن را مانند حلقه ای بر گردن خالد انداخت، در این حال …

ادامه نوشته »

داستان حجت خدا بر زمین و آسمان

شمشیر

مقداد بن اسود کندی روایت کرده، است که: مولایم امیرالمؤمنین(ع) روزی به من فرمود: شمشیر مرا بیاور، آوردم روی زانویش گذاشت و به جانب آسمان بالا رفت، و من به او نگاه می کردم تا از چشمم پنهان شد، و فرمود: جمعی از آسمانیان باهم نزاع و خصومت داشتند، و …

ادامه نوشته »

داستان حفظ مال و عیال

مار و عقرب

از علی(ع) روایت شده است که: مردی از شام برای او نوشت که: من بار عیال به دوش دارم، و اگر از وطنم دور شوم بر آنها می ترسم (که معاویه آزارشان کند) و به اموالم هم علاقه مندم و دوست دارم که خدمت شما برسم، حضرت پیغام داد: اهل …

ادامه نوشته »