حکایت خدا و گنجشک

حکایت خدا و گنجشک

روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد …

ادامه نوشته »

حکایت خر طلبکار

حکایت خر

    دوستان ملا که خرش را به اندازه خودش مي شناختند ، متوجه شدند که روز به روز ضعيف تر مي شود . روزي به ملا گفتند : ملا ، مگر به خرت غذا نميدهي که اينقدر ضعيف شده ؟ ملا گفت : چرا ، شبي دو من جو …

ادامه نوشته »

آخرین مرحله رجیستری اجرا شد

سامسونگ و تمام برندهای گوشی موبایل مشمول رجیستری شدند/ رجیستری به گام پایانی رسید خبرگزاری فارس: سامسونگ و تمام برندهای گوشی موبایل مشمول رجیستری شدند/ رجیستری به گام پایانی رسید در آخرین مرحله اجرای طرح ثبت شناسه گوشی تلفن همراه تمامی برندهای باقی مانده گوشی از جمله سامسونگ مشمول طرح …

ادامه نوشته »

حکایت بهلول و شيخ جنيد بغداد

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش …

ادامه نوشته »

حكایت گله از همسر ناسازگار

حكایت گله از همسر ناسازگار,حكایت,حكایت هاس سعدی

با كاروان یاران به سوى دمشق رهسپار شدیم. به خاطر موضوعى از آنها ملول و دلتنگ شدم. تنها سر به بیابان بیت المقدس نهادم و با حیوانات بیابان مانوس شدم. سرانجام در آنجا به دست فرنگیان اسیر گشتم. آنها مرا به طرابلس (یكى از شهرهاى شام) بردند و در آنجا …

ادامه نوشته »

حکایت صاحب بزغاله

مردی بزغاله ای یافت. به او گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد بیاید و گمگشته خویش بستاند. مرد در خیابان فریاد می زد: آی صاحب و آهسته می گفت: بزغاله. (مقصود این که هم به واجب شرعی عمل کرده باشد و هم صاحب بزغاله پیدا …

ادامه نوشته »

حکایت شگرد پول در اوردن

حکایت ملا

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. …

ادامه نوشته »

حکایت سختی روزگار

سختی روزگار,حکایت سختی روزگار,سختی زندگی

مردی از دست روزگار سخت می‌نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست. استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه‌اش پرسید؟ل آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیرقابل تحمل است. استاد وی …

ادامه نوشته »

حکایت خیال خام

حکایت برنج

شخصی در حال تنگدستی و بی پولی به زن خود گفت: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و فردا بروم یک من برنج بگیرم، چه قدر روغن برای آن لازم است؟ زن جواب داد: دومن روغن لازم دارد. مرد با تعجب گفت: چه طور یک من برنج، دو من روغن …

ادامه نوشته »

داستان استاد و طوطی سخنگو

طوطی سخنگو

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: “-این طوطی؟ سه چهار میلیون! … و دلیل آورد: – “این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!” مشتری …

ادامه نوشته »

داستان مارال کارگر جنسی

مارال یکی از هزاران دختران ایرانی است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسی به کار مشغول هستند. به دلیل بحرانهای مداوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی هرساله از ایران دختران و زنان بسیاری به خارج فرار میکنند. به این گروه باید تعداد دخترانی که به نام ازدواج، …

ادامه نوشته »

تجاوز جنسی به دختر جوان در ماشین در حال حرکت

تجاوز جنسی تجاوز به زن در ماشین در حال حرکت در تهران خبر حوادث : از اوایل سال جاری وقتی زن جوانی با مراجعه به دادسرای امور جنایی تهران پرده از سرنوشت شوم خود برداشت، تیمی از اداره 16 پلیس آگاهی تحت نظر بازپرس مدیرروستا از شعبه 6 دادسرا برای …

ادامه نوشته »

هفت آزار جنسی که من تجربه کردم

رابطه سکس

هفت آزار جنسی که من تجربه کردم   ۱- اولین باری که آزار و اذیت جنسی را تجربه نمودم شش ساله بودم. هر روز می‌رفتم خانه همسایه که با دخترش بازی و ساعت تیری کنم. او دو برادر بزرگ داشت. برادرانش مرا بغل می‌کردند، رویم را ماچ می‌کردند و به …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه زندگی زناشویی

یک شب که من و همسرم توی رختخواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: “من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی.” چی؟ یعنی چه؟ و اون جوابی رو که …

ادامه نوشته »

داستان دختر هوس باز

گریه کردن

  هر روز با یک نفر در حیاط دانشگاه بود.در کل دانشگاه بد نام بود و همه ازش بد می گفتند.نمی دونید وقتی در موردش حرف بدی می شنیدم چطور آتیش می گرفتم اما راستش حرف هایشان دروغ نبود.فقط خدا و دوستم مرتضی می دونستند من ازش خوشم میاد.البته نه …

ادامه نوشته »

دویدم و دویدم، به کربلا رسیدم

دویدم و دویدم به کربلا رسیدم حالا بشید مهیا می خوایم بریم کربلا شهر امام حسینه امام سوم ما کربلا شهر ماتم شهر مصیبت و غم دوستان من گوش کنید تا ماجراشو بگم حدود سال شصتم از شهر کوفه مردم نامه زیاد نوشتن گفتن امام سوم ما مرد کارزاریم اما …

ادامه نوشته »

داستان ماهی رنگین کمان و دوستانش

ماهی رنگین کمان و دوستانش

  ماهی رنگین کمان و دوستانش توی کلاس نشسته بودند. خانم هشت پا، آموزگار ماهی ها گفت: « بچه ها امروز روز تازه ای به کلاس ما می آید که اسمش فرشته است. او و خانواده اش تازه از آب های غربی به این جا آمده اند.» ماهی پفی در …

ادامه نوشته »

داستان فیل ها در خواب علی کوچولو

, قصه کودکانه ,داستانهای جذاب کودکانه ,فیل ها در خواب علی کوچولو

  علی کوچولو قفس کوچکش را به حیاط آورد. قفس، پر بود از فیل های کوچولو! علی کوچولو برای فیل هایش علف گذاشت. فیل ها علف ها را خوردند و گفتند: « باز هم علف بِده! » اما علی کوچولو دیگر علف نداشت. احمد و رضا آمدند، توی دستشان پر …

ادامه نوشته »

قصه دو درخت همسایه

قصه کودکانه دو درخت همسایه

در یک باغچه کوچک ، دو درخت زندگی می کردند . یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس . این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شکوفه های قشنگ می شد …

ادامه نوشته »

قصه کودکانه میمون بازیگوش

قصه کودکانه میمون بازیگوش

قصه کودکانه میمون بازیگوش میمون کوچولو روی درخت ها بازی می کرد. همه اش توی هوا، از شاخه ها آویزان می شد و می پرید این طرف، می پرید آن طرف. یک روز با دمش از شاخه ای آویزان شد. یک مار که روی شاخه خوابیده بود، فِشی کرد و …

ادامه نوشته »

قصه کودکانه موش تنبل، کلاغ دانا

قصه برای کودکان قصه کودکانه موش تنبل، کلاغ دانا

قصه کودکانه موش تنبل، کلاغ دانا یکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرا زندگی می کردند. کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و از خوراکی هایی که آنها به لانه می …

ادامه نوشته »

شعر کودکانه شبیه رودخانه

شعر و قصه کودکانه،شعر برای کودکان ,شعر های کودکانه

شعر کودکانه شبیه رودخانه مجموعه: شعر و قصه کودکانه شعر و قصه کودکانه،شعر برای کودکان ,شعر های کودکانه شبیه رودخانه یک عمر مانده درسینه سنگ آواز رودی دل تنگ دل تنگ شد برف ها آب پایان اسفند در زیر باران مانند یک قند نگاهش مهربان است دلش یک کوه حرف …

ادامه نوشته »

قصه کودکانه پلیس جنگل

قصه های آموزنده,داستنهای آموزنده

  اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن. زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای بالای درختارو بخوره ،بارها …

ادامه نوشته »

شعر کودکانه سلام بابا

سلام بابا

شعر کودکانه سلام بابا سلام بابا… شب شد و باز دوباره پیدا شده ستاره ماه دوباره تابیده روز چی شده ؟ خوابیده تَق تَق تَق ، تَقانه بابا آمد به خانه صدای پا شنیدم از جای خود پریدم سلام بابا ، بفرما ! خسته نباشی بابا بوسۀ داغ و لبخند …

ادامه نوشته »

وقتی کودک دچار سرطان می‌شود…

سرطان کودک

در کودکان نیز در هر سنی ممکن است نوع خاصی از سرطان شیوع بیشتری داشته باشد شنیدن مداوم این جمله از مردم دور و اطراف یا بعضی از رسانه ها که سرطان در کودکان بیشتر شده است، ترس و وحشتی در دل والدین ایجاد می کند، به خصوص وقتی که …

ادامه نوشته »