بانو ام رستم همسر فخرالدین دیلمی

بانو ام رستم

داستان شیرین یا بانو ام رستم همسر فخرالدین دیلمی “شیرین” ملقب “ام رستم” دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی (387ق. 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران …

ادامه نوشته »

یک عمر ذلت کشیدن ؟

او يک روز گفت: اگر وضعيت مالي مناسبي داشت، حتما به خواستگاري ام مي آمد؛ اگرچه يک راه ديگر هم وجود دارد تا والدينم مجبور شوند با ازدواجمان موافقت کنند و آن اين که از خانه فرار کنم و به مشهد بيايم…. خراسان: خودم را در اتاقم زنداني کرده بودم …

ادامه نوشته »

تجاوز هولناک به دختر جوان توسط راننده هوسران

شرق: مردی که بعد از بیهوش‌کردن دختری نوجوان او را مورد تعرض قرار داده بود با حکم قضات دادگاه کیفری استان البرز به مرگ محکوم شد. دو پسر جوان روز ۱۴ آذر سال گذشته دختری را که به شدت بدحال بود به درمانگاه مهرگان واقع در منطقه کیانمهر کرج بردند …

ادامه نوشته »

عاقبت چشم چرانی برادران مؤذّن

در شهری سه برادر بودند که یکی از آن ها مؤذن مسجد بود و در بالای مناره مسجد، اذان می گفت. این برادر پس از چند سال فوت کرد و برادر دوم مؤذن شد و بر بالای مناره مسجد اذان می گفت او هم حدود ده سال به مؤذنی مشغول …

ادامه نوشته »

مسئله مساحقه زن و کنیز باکره

جماعتی برای سؤال کردن یک مسئله پیش امیر المؤمنین (ع) آمدند. پیش از اینکه علی (ع) را ملاقات نمایند، با امام حسین (ع) دیدار نموده و پرسیدند: «علی (ع) کجا هستند.»؟ امام حسن (ع) فرمودند: «حاجت شما چیست؟» عرض کردند: «می خواهم مسئله ای را حل کنیم.»

ادامه نوشته »

آیا با دوست دخترت ازدواج میکنی?

سلام دوستان عزیزم دو هفته پیش که با قطار داشتم میومدم مشهد،توی کوپه ما یه پسر دانشجویی به اسم آرش بود که از همون اول سفر من بیقراری ایشون رو می دیدم و برام جای سوال بود که  چرا اینقدر آشفته هست!؟کمی که گذشت من بهش میوه تعارف کردم و …

ادامه نوشته »

گذشته ات را فراموش نکن

بعد از خوردن غذا بیل گیتس ۵ دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد پیشخدمت ناراحت شد بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟ پیشخدمت : من متعجب شدم بخاطر اینکه در میز کناری دختر شما ۵۰ دلار به من انعام داد در …

ادامه نوشته »

لذت های زندگی

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمیماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت …

ادامه نوشته »

چهار دانشجو و استاد زرنگ

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی …

ادامه نوشته »

سنگ تراش

روزی، سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می‌شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه می خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد …

ادامه نوشته »

آن سوی پنجره

  در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت …

ادامه نوشته »

قورباغه ها و لک لک ها !

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند. قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند. لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند. لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها.

ادامه نوشته »

داستان دلقک

  دکتر روانشناسی بود که هر کس مشکلات روحی و روانی داشت به مطب ایشان مراجعه می کرد و ایشان با تبحر خاصی بیماران را مداوا می کرد و آوازه اش در همه شهر پیچیده بود. یک روز بیماری به مطب این دکتر آمد که از نظر روحی به شدت …

ادامه نوشته »

حضرت سلیمان و مورچه که به دریا رفت

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا …

ادامه نوشته »

استدلال منطقی

چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند ، ناگهان زنی از دور پیدا شد و کودکی را از آن میان صدا کرد و لحظه یی چند با آن کودک نجوا کرد . پس از آنکه کودک بازگشت هم بازی های او اصرار کردند که از صحبت او با آن زن …

ادامه نوشته »

باغ وحش

باغ وحش مملو از جمعیت بود ، از بلندگوی باغ وحش این جمله شنیده شد : ” بازدیدکنندگان گرامی از دادن هر گونه غذا و خوراکی به حیوانات خودداری فرمایید “. بعد از مدتی مجددن از بلند گو اعلام شد :

ادامه نوشته »

مورچه و حضرت سلیمان

  روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من …

ادامه نوشته »

خانم شماره بدم

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد

ادامه نوشته »

دختر زرنگ

چهار تا دوست که 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن … بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی . سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به …

ادامه نوشته »

داستان خیانت

دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد. پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون: لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم وباید بگویم که در این مدت ده …

ادامه نوشته »