سرخط خبرها

داستان کرامت امام رضا به زبان هندی

کرامت های امام رضا3

ابواسماعيل هندى گفت : در هند شنيدم كه خداى را در زمين حجت و امامى است . در طلب آن از خانه خارج شدم بالاءخره مرا به سوى امام على بن موسى الرضا عليه السلام راهنمايى كردند وقتى به خدمت ايشان رسيدم ، زبان عربى نمى دانستم به زبان هندى …

ادامه نوشته »

داستان هدفم گم شد!

هدفم گم شد!

نمى‏دانم داستان پيرمردی را شنيده‏ايد كه مى‏خواست به زيارت برود اما وسيله‌‏ی بری رفتن نداشت. به هر حال يكی از دوستان او، اسبی برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود. يكی دو روز اول، اسب پيرمرد را با خود برد و پيرمرد خوشحال از اينكه وسيله‏‌ی بری سفر …

ادامه نوشته »

عالم برزخ کجاست ؟

برزخ

همه ی انسانها کم و بیش مایلند که بدانند عالم برزخ کجاست و اکثرا به دنبال کاوش آن هستند و می خواهند بدانند وقتی آنها را در سیاه چال قبر گذاشتند به کجا می روند و تا روز قیامت چگونه هستند . اگر به طفلی که در شکم مادر است …

ادامه نوشته »

داستان الاغ

الاغ

ما کمتر از الاغ نیستیم كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. پس براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با …

ادامه نوشته »

زیرکی دختران ایرانی

دختر ایرانی

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشنهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به …

ادامه نوشته »

داستان پادشاه

پادشاه

روزگاري پادشاه ثروتمندي بود كه چهار همسر داشت؛ او همسر چهارم خود را بسيار دوست مي داشت و او را با گرانبهاترين جامه ها مي آراست و با لذيذترين غذاها از او پذيرائي مي كرد، اين همسر از هر چيزي بهترين را داشت… پادشاه همچنين همسر سوم خود را نيز …

ادامه نوشته »

داستان پول

پول

درکنار يکي از سواحل درياي سياه. باران مي بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالي بنظر مي رسد. درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند. ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود. او وارد …

ادامه نوشته »

داستان تفاوت فکر تا فکر

پنکه

در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت، یك مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد: شكایتی از سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید. او اظهار داشته بود كه هنگام خرید یك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطی خالی است. بلافاصله با تاكید و پیگیریهای …

ادامه نوشته »

معجزه ای از امام رضا

پسر کوچک

عبدالله بن حارثه گفت : همسرم بيش از ده فرزند به دنيا آورد؛ اما همه مردند، سالى پس از انجام مراسم حج به خدمت حضرت رضا عليه السلام رسيدم ، ديدم ؛ لباسى قرمز پوشيده بود. سلام كردم و دست مباركش را بوسيدم و مسائلى را هم كه جوابش را …

ادامه نوشته »

کرامتی از امام على بن موسى الرضا

ابومحمد غفارى گفت : مبلغ زيادى از كسى غرض گرفته بودم و توان اداى آن را نداشتم . روزى با خود گفتم : چاره اى جز اين نمى دانم كه به امام على بن موسى الرضا عليه السلام پناه برم و از او كمك بخواهم . بامدادان عازم خانه آن …

ادامه نوشته »

کرامتی پشگویی امام رضا

عبدالله محمد هاشمى گفت : روزى نزد ماءمون رفتم او مرا پهلوى خود نشانيد، دستور داد همه خارج شدند؛ سپس غذا آوردند و پرده آويختند؛ خدمتكار را – كه در پس پرده بود – گفت :درباره حضرت رضا عليه السلام مريثه اى بخوان او ابيات زير را خواند. سقيا به …

ادامه نوشته »

کرامتی از امام رضا

ريان بن صلت گفت : وقتى خواستم به عراق بروم ، تصميم گرفتم به خدمت حضرت رضا عليه السلام رفته ، با او وداع كنم و پيراهنى هم از او بگيرم تا داخل كفنم گذارم و درهمى چند هم براى خريد انگشترى از براى دخترانم از او بخواهم . وقتى …

ادامه نوشته »

خواب دیدن امام رضا

عبدالرحمن صفوانى گفت : با كاروانى از خراسان به كرمان مى رفتم ، راهزنان سر راه را بر ما گرفتند و مردى از كاروان را – كه مالدار و ثروتمند مى دانستند – بردند و دير زمانى در سرما و يخبندان نگه داشتند و با پر كردن دهانش از يخ …

ادامه نوشته »

پى‏نوشت‏ها

1- – آسايش دادن ، آسودگى 2- ره آورد، چيزى كه از سفر براى دوستان و خويشان برند. 3- – نام مادر آن جناب به اختلاف نقل شده از قبيل : طاهره ، سمان ، سكن ، سكينه (در جنات الخلود اين نام را هم نوشته است )، نجمه و …

ادامه نوشته »

شهادت سنگریزه

سلمان گفت : نزد پیغمبر ( ص ) نشسته بودیم که علی بن ابی طالب ( ع ) وارد شد حضرت ، سنگریزه ای به او داد ، سنگریزه در دست علی ( ع ) قرار نگرفته بود که به سخن آمده می گفت : معبودی جز خدا نیست ، …

ادامه نوشته »

تکلم خورشید با امام علی

خورشید

ابوذر گفت : رسول خدا ( ص ) به علی ( ع ) فرمود : هنگامی که فردا صبح وقت طلوع آفتاب شد ، به صحرای بقیع برو و بر روی جای بلندی بایست ، وقتی که خورشید طلوع کرد ، بر او سلام کن . همانا خداوند تعالی او …

ادامه نوشته »