خانه / داستان مذهبی (صفحه 4)

داستان مذهبی

تشویق کودک

    روزی عـلی (ع ) در منزل بود و فرزندانش عباس و زینب , که آن زمان خردسال بودند, در دو طرف آن حضرت نشسته بودند . علی (ع ) به عباس فرمود : بگو یک . – یک . – بگو دو . عباس عرض کرد : حیا …

ادامه نوشته »

منطق تربیتی

یـکـی از هـمـسـران رسول خدا به نام ماریه قبطیه فرزندی به دنیاآورد که پیامبر (ص ) نام او را ابـراهـیـم نهاد . این پسر, مورد علاقه شدیدرسول اکرم (ص ) قرار گرفت , اما هنوز هیجده ماه از عـمرش نگذشته بود که از دنیا رفت . پیغمبر که کانون عاطفه …

ادامه نوشته »

اثرات پرورش آرزو در کودک

مـی گـویـند : زنی دیوانه شد و او را به دارالمجانین بردند . برای معالجه اش هر کار کردند فایده ای نـبـخشید . این زن هر روز صبح ,دیوانه ها را دور خودش جمع می کرد و می گفت : من یک شوهر زیبادارم . یک پسر و یک دختر …

ادامه نوشته »

راهزن نماز خوان..

کاروان قدیم

یكی از علماء از كربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف كرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند. آن عالم می گوید : من كتابی داشتم كه سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را …

ادامه نوشته »

امید داشتن به خدا

امید داشتن

از محمّد بن عجلان نقل شده كه گفت: فقر و فاقه سختى بمن روى آورد و مقروض شدم كه طلبكار فشار مى‏آورد و بشدت درخواست طلب خود ميكرد، و دوستى نداشتم كه چاره امر مرا بنمايد، ناچار تصميم گرفتم بنزد حسن بن زيد كه والى مدينه بود و با او …

ادامه نوشته »

گزارش منجم و خواب هولناک نمرود

ستاره

در سرزمین بین النهرین(1)، شهری زیبا و پر جمعیت به نام بابل قرار داشت که روزگاری اسکندر آن را پایتخت ناحیه شرقی امپراطوری خود نمرود بود و طاغوتی دیکتاتور به نام نمرود فرزند کوش بن حام آن جا سلطنت می‏کرد. بابل پایتخت نمرود، غرق در بت‏پرستی و انحرافات مختلف و …

ادامه نوشته »

مهر و محبّت خداي عالم به بندگانش

پرنده

زيارت رسول اكرم حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم آرزوی او بود. برای ابن کار تصميم گرفت به «مدينه» برود. در راه، چند جوجه ی پرنده ديد. آن ها را برداشت تا به عنوان هديه براي پيامبر خدا رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم …

ادامه نوشته »

حكايتي ازامام حسين

فرات

حكايتي عجيب از آيت الله بهجت و اشك بر امام حسين ناگهان جريان كربلا و منع آب از حضرت سيد الشهدا عليه السلام به خاطرش افتاد و پيش خود گفت: عمر بن سعد كار خوبي نكرد كه اينها را تشنه كشت، خوب بود به آنها آب مي‌داد بعد همه را …

ادامه نوشته »

سنگی که از آن خون تازه می جوشد

خون

عالم جلیل مرحوم ملامحمد حسن قزوینی می‎گوید: من در سفر حجّ به محلی رسیدم که در شام سر منور حسین (ع) را در آنجا گذاشته بودند؛ در باغستانهای آنجا مسجدی بود به نام مسجدالحسین (ع) و من چون داخل مسجد رفتم در یکی از ساختمان‎های آن پرده‎ای آویخته دیدم. چون …

ادامه نوشته »

نماز امام حسن عسگری در میان درندگان

قفس درندگان

حضرت امام حسن عسگری علیه السلام از طرف حکومت عباسی به دست مأموری سپرده شده بود. او از حکومت عباسی اجازه داشت امام را میان درندگان بیندازد. همسرش به او گفت:« تقوای خداوند را پیشه کن. تو متوجه نیستی چه کسی در منزل توست؟» آن گاه عبادت، پاکی و نیکوکاری …

ادامه نوشته »

حکایت آیت الله بهجت و عبور از اب

آیت الله بهجت

حکایت آیت الله بهجت(ره) درباره شاگردی که با نوشته استاد از آب عبور می‌کرد حضرت آیت الله العظمی بهجت(ره) در فرمایشات خود درباره کرامات برخی از علما و بزرگان و نقل چند حکایت درباره آن می‌فرمایند: استادى براى شاگردش که مى‌خواست از روى آب عبور کند، چیزى نوشت و شاگرد …

ادامه نوشته »

مشاهدۀ افراد با صور ملکوتیّه‌

الاغ

نقل‌ کردهاند که‌: شخصی‌ از اهل‌ تفکّر و مراقبه‌ در گوشه‌ای‌ از صحن‌ حضرت‌ رضا علیه‌ السّلام‌ نشسته‌ و در دریائی‌ از تفکّر فرو رفته‌ بود، یکمرتبه‌ حالی‌ به‌ او دست‌ داد و صورت‌ ملکوتی‌ افرادی‌ را که‌ در صحن‌ مطهّر بودند مشاهده‌ کرد؛ دید خیلی‌ عجیب‌ و غریب‌ است‌. …

ادامه نوشته »

بناى مسجدى بر روى دو قبر

قبر

امام جعفر صادق صلوات الله عليه حكايت فرمايد:  در زمان حكومت ابوبكر، عدّه اى در ساحل درياى عدن تصميم گرفتند تا مسجدى بسازند؛ و چون مشغول شدند، هرچه ديوار آن را مى چيدند، فرو مى ريخت و تخريب مى گشت . نزد ابوبكر آمدند و علّت آن را جويا شدند؛ …

ادامه نوشته »

قضاوت يا علم آشكار

کف دست

عبداللّه بن عبّاس حكايت نموده است : روزى عمر بن خطّاب به امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام گفت : يا ابا الحسن ! تو در حكم و قضاوت بين افراد، بسيار عجول هستى و بدون آن كه قدرى تاءمّل كنى ، قضاوت مى نمائى ؟! امام علىّ عليه …

ادامه نوشته »

هماهنگى رهبر مسلمين با تهيدستان

دشداشه

دو برادر به نام هاى زياد حارثى و عبداللّه حارثى فرزندان شدّاد پيرامون چگونه زيستن و پوشيدن فرم لباس اختلاف داشتند؛ و براى حلّ اختلاف نزد اميرالمؤ منين امام علىّ عليه السلام حضور يافتند.  زياد گفت : يا اميرالمؤ منين ! برادرم عبداللّه غرق در عبادت شده ، از من …

ادامه نوشته »

رفتن به ميهمانى

سفره ساده

حضرت علىّ بن موسى الرّضا به فرموده پدران بزرگوار خويش صلوات اللّه عليهم ، حكايت نمايد: روزى از روزها يكى از دوستان اميرالمؤ منين ، امام علىّ عليه السلام حضرت را جهت ميهمانى به منزل خود دعوت كرد. حضرت امير عليه السلام فرمود: من با سه شرط دعوت تو را …

ادامه نوشته »

خاموشى چراخ و شنيدن خواسته

فانوس

حارث همدانى يكى از اصحاب و دوستان حضرت اميرالمؤ منين علىّ بن ابى طالب عليه السلام است حكايت كند:  شبى به منزل اميرالمؤ منين ، امام علىّ عليه السلام وارد شدم و ضمن صحبت هائى به آن حضرت عرض كردم : يا اميرالمؤ منين ! از شما خواسته اى دارم …

ادامه نوشته »

عاقبت چشم چرانی برادران مؤذّن

در شهری سه برادر بودند که یکی از آن ها مؤذن مسجد بود و در بالای مناره مسجد، اذان می گفت. این برادر پس از چند سال فوت کرد و برادر دوم مؤذن شد و بر بالای مناره مسجد اذان می گفت او هم حدود ده سال به مؤذنی مشغول …

ادامه نوشته »

جوانی با چاقو

  جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.

ادامه نوشته »

حکایت درخت

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و …

ادامه نوشته »

عابد و شیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. **در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.* مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی …

ادامه نوشته »

عدالت و لطف خدا

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

ادامه نوشته »