https://telegram.me/joinchat/doaemazhbe
سرخط خبرها
خانه / حکایت واقعی

حکایت واقعی

ﮔﺮﻳﻪ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺧﻮﻳﺶ

گریه پدر و مادر

ﮔﺮﻳﻪ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺧﻮﻳﺶ! ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺯﺍﻫﺪﻯ ﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﮒ ﺭﺳﻴﺪ، ﺧﻮﻳﺸﺎﻧﺶ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﺩ ﻭﻯ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻰ ﮔﺮﻳﺴﺘﻨﺪ. ﮔﻔﺖ: ﻣﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺎﻧﻴﺪ. ﻭﻯ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺎﻧﻴﺪﻧﺪ. ﺭﻭﻯ ﺳﻮﻯ ﭘﺪﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﭘﺪﺭ! ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻰ ﮔﺮﻳﻰ؟ ﮔﻔﺖ: (ﭼﮕﻮﻧﻪ …

ادامه نوشته »

داستان گفت و گوی دو جنین تو رحم مادر

جنین

گفت و گوی دو جنین تو رحم مادر….!!! اولی میگه تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ دومی: آره حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه. …

ادامه نوشته »

داستان جزیره سبز و گاو غمگین

جزیره سرسبز و پر علف است که در آن گاوی خوش خوراک زندگی می‌کند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می‌خورد و چاق و فربه می‌شود. هنگام شب که به استراحت مشغول است یکسره در غم فرداست.آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم کرد؟ او از این …

ادامه نوشته »

داستان رازی برای شادی

    او ثروتمندترین فرد شهر بود، اما زندگی شادی نداشت. همۀ خویشاوندان و دوستانش از او قرض گرفته، اما هرگز پس نداده بودند. او از این موضوع خیلی غمگین بود. روزی خویشاوندان و دوستانش را به مهمانی دعوت کرده بود، اما در همان شب سارقان به خانه اش دستبرد …

ادامه نوشته »

فیل سیرک و کودک

      کودکی از مسئول سیرکی پرسید: چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این  کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است! صاحب فیل گفت: این فیل چنین کاری نمیتواند بکند. چون این فیل …

ادامه نوشته »

مؤ ذن بر گلدسته مسجد

گلدسته مسجد

شیخ الرئیس چون سر آمد علمای آن زمان شد، فضلا طوق ارادت و اذعان کرده و در مجلس درس او حاضر می شدند. بهمنیار یکی از فضلا و حکمای آن زمان بود، در درس شیخ حاضر شده شاگردی می نمود و از خواص مریدان شیخ بود، روزی بهمنیار به شیخ …

ادامه نوشته »

حاضر جوابی بچه ها

بچه ها

مراقب حاضر جوابی بچه ها باشید !!!! … دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجود اينکه پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به …

ادامه نوشته »

داستان کارمندان

تابوت

در گذشت فردي كه مانع پيشرفت مي شد یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در …

ادامه نوشته »

داستان عسل ولایت

عسل

«ابو الاسْوَد دُئلی» از بزرگان علم و فصاحت و از شیعیان خالص امیر مؤمنان علیه السلام بود. معاویه برای فریفتن او حلوای خاص یا عسل زعفرانی برای او فرستاد. دختر کوچک وی مقداری از آن عسل بر دهانش گذاشت. پدرش به او گفت: یَا بِنْتِی! اَلْقِیهِ فَاِنَّهُ سَمٌّ؛ ایدختر عزیزم! …

ادامه نوشته »

داستان راه یافته

دزد

شیخ احمد حربی در خراسان همسایه ای گبر مسلک (زرتشتی) داشت به نام بهرام که به دلیل مذهبشان، هیچ یک به خانه دیگری نمی رفت. روزی دزد سرمایه بهرام را غارت کرد، شیخ گفت: برای دلجویی به خانه او بروم. وقتی بهرام دید عالم مسلمین به خانه وی آمده حیران …

ادامه نوشته »

داستان از نگاه نکردن به دختران درحال شنا

داستان شهید

داستان این شهید رو بخونین ببینین بعضی وقتا گذشتن از یک گناه آدم رو به چه جاهایی که نمیرسونه…   یکی از همرزمانش می گفت:در لحظه ی شهادت ترکشی به پهلویش اصابت کرد.وقتی به زمین افتاد از ما خواست که او را بلند کنیم. وقتی روی پایش ایستاد رو به …

ادامه نوشته »

بی ادبی فرزند

مشک اب

به یك بزرگی گفتند بچه ی شما بی ادب است. گفت: چه كرده است؟ گفتند: سقایی مشك آبی روی دوشش بود و می رفت، بچه ی شما یك سوزن به مشك آب فرو كرد و این آب هایش خالی شد. آن بزرگ : خیلی ناراحت شد، رفت به همسرش گفت، …

ادامه نوشته »