خانه / حکایت ها / حکایت حلوافروش و مشتری

حکایت حلوافروش و مشتری

کف دست

حکایت حلوا فروش و مشتری

مردی، حلوافروش را گفت که کمی حلوایم به نسیه ده.

حلوافروش گفت: بچش، حلوای نیکی است.

گفت: من به قضای رمضان سال پیش روزه دارم.

حلوافروش گفت: پناه به خدا!اگر با چون تو معامله کنم تو قرض خدا را سالی به دیگر سال عقب اندازی با من چه خواهی کرد؟

منبع:کشکول شیخ بهایی

همچنین ببینید

قصه کودکانه دو درخت همسایه

پاسخ حکیمانه حکیم

ندیم سلطان، حکیمی را به صحرا دید که علف می چید و می خورد. گفتش …

پهلوان

حکایت پهلوان بی طاقت

یکی از صاحب دلان صحنه زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ …

سلطان محمود

سلطان محمود و لرز سرما

    سلطان محمود در زمستانی سخت به تلخک گفت که با این جامه یک …

حکایت عابد

حکایت عابد وسگ

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز …

حکایت عاشق

حکایت پسر عاشق

  جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *