خانه / حکایت ها / سلطان محمود و لرز سرما

سلطان محمود و لرز سرما

 

سلطان محمود

 

سلطان محمود در زمستانی سخت به تلخک گفت که با این جامه یک لا در این سرما چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم؟

گفت: ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی.

گفت: مگر تو چه کرده ای؟

گفت: هر چه جامه داشتم همه را در بر کرده ام.

همچنین ببینید

حکایت خر

حکایت خر طلبکار

    دوستان ملا که خرش را به اندازه خودش مي شناختند ، متوجه شدند …

حکایت ملا

حکایت شگرد پول در اوردن

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را …

سختی روزگار,حکایت سختی روزگار,سختی زندگی

حکایت سختی روزگار

مردی از دست روزگار سخت می‌نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج …

پادشاه

داستان پادشاه

روزگاري پادشاه ثروتمندي بود كه چهار همسر داشت؛ او همسر چهارم خود را بسيار دوست …

بانو ام رستم

بانو ام رستم همسر فخرالدین دیلمی

داستان شیرین یا بانو ام رستم همسر فخرالدین دیلمی “شیرین” ملقب “ام رستم” دختر رستم …

شاهینی که پرواز نمی کرد

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *