سرخط خبرها
خانه / شعر و قصه کودکانه / قصه کودکانه شتر لنگ

قصه کودکانه شتر لنگ

روزي روزگاري در يک بيابان شتري زندگي مي کرد که با شترهاي ديگر فرق داشت.

فرق او اين بود که لنگ لنگان راه مي رفت. يک روز ديد که توي صحرا جنب و جوشي به پا شده. شتر لنگ پرسيد: «چه خبر است؟»

يکي از شترها گفت: «قرار است مسابقه دو برگزار شود.»

شتر لنگ اصلاً فکر نکرد که نمي تواند در مسابقه شرکت کند. براي همين رفت تا اسمش را براي مسابقه بنويسد. دوستان شتر لنگ وقتي ديدند او هم مي خواهد در مسابقه شرکت کند، خيلي تعجب کردند.

شتر لنگ که تعجب آن ها را ديد گفت: «چه اشکالي دارد؟ چرا اين طوري به من نگاه مي کنيد؟ مطمئن باشيد من دونده اي چابک و قوي هستم و مسابقه را مي برم.» دوستان شتر مي ترسيدند در مسابقه به او آسيبي برسد.

بالاخره روز مسابقه فرا رسيد. همه شرکت کننده ها سر جاي خود قرار گرفتند؛ اما همين که چشمشان به شتر لنگ افتاد، او را مسخره کردند. ولي شتر لنگ با خونسردي و با لبخند در جواب آن ها گفت: «پايان مسابقه معلوم مي شود که چه کسي از همه بهتر است، عجله نکنيد!»

سه، دو، يک، را که گفتند، همه شترها مثل برق شروع به دويدن کردند. شتر لنگ آخر همه، لنگ لنگان مي دويد. شترها بايد از يک تپه بالا مي رفتند و برمي گشتند. مسير مسابقه خيلي طولاني بود، همه شترها خسته شده بودند. شترهاي جوان تر با سرعت زياد از تپه بالا رفتند؛ اما آن ها هم خسته شدند. بعضي از شترها هم از شدت خستگي روي زمين افتادند.

اما شتر لنگ آرام آرام، به راه خود ادامه داد. شتر لنگ به هر زحمتي بود خود را به بالاي تپه رساند و وقتي از شيب تپه سرازير شد، تازه شترهاي خسته اي که مشغول استراحت کردن بودند، متوجه او شدند و تلاش کردند تا به او برسند؛ ولي تواني در خود نمي ديدند. براي همين در ناباوري ديدند که شتر لنگ زودتر از همه به خط پايان رسيد و برنده شد!

منبع:tebyan.net

همچنین ببینید

قصه کودکانه میمون بازیگوش

قصه کودکانه میمون بازیگوش

قصه کودکانه میمون بازیگوش میمون کوچولو روی درخت ها بازی می کرد. همه اش توی …

قصه های آموزنده,داستنهای آموزنده

قصه کودکانه پلیس جنگل

  اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو …