خانه / شعر و قصه کودکانه / قصه کودکانه سگ ولگرد و استخوان

قصه کودکانه سگ ولگرد و استخوان

روزی از روزها، یک سگ ولگرد به دنبال غذا می گشت که به یک مغازه قصابی رسید. او یک تکه استخوان پیدا کرد که مقداری گوشت به اون چسبیده بودپس استخوان را برداشت و پا ه فرار گذاشت تا جای امنی پیدا کند و از غذایی که پیدا کرده بودریال لذت ببردسگ قصه ما، شروع کرد به جویدن استخوان و چون استخوان خیلی بزرگ بود، حسابی تشنه شد.

پس کنار رودخانه ای رفت تا تشنگی اش را برطرف کند. او همچنان استخوان را با خودش می برد و نگران بو که مبادا سگ دیگه ای استخوانش را بدزددوقتی سگ به بالای پل رسید، به دور و برش نگاهی کرد تا ببیند که آیا می تواند استخوان را لحظه ای به زمین بگذارد و برود آب بخورد؟

که به طور اتفاقی عکس خودش رو از بالای پل توی آب دید. اون نتوانست بفهمد که اون عکس، سایه خودش است و فکر کرد که سگ دیگه ای با یک استخوان اونجاست و برای اینکه حریص بود، دلش می خواست که اون استخوان هم مال خودش باشه. برای همین شروع کرد با پارس کردن با این امید که اون سگ، بترسه و فرار کنه ولی از بخت بد، استخوانی که توی دهانش بود، افتاد توی آب رودخانه

منبع: uzbek.irib.ir

همچنین ببینید

قصه کودکانه شتر لنگ

روزي روزگاري در يک بيابان شتري زندگي مي کرد که با شترهاي ديگر فرق داشت. …

داستان گنجشک فراموش کار

سال ها پیش در جنگلی بزرگ و سرسبز، روی بالاترین شاخه ی بزرگ ترین و …

قصه سارا به مدرسه مي رود

اواخرفصل تابستان بود. مرتب سارا به مادرش می گفت: مادر جان پس کی به مدرسه …

قصه ی جالب کبوتر و سنجاب

یکی بود یکی نبود تو یه جنگل سرسبز و بزرگ یه سنجاب زبر و زرنگ …

قصه کودکانه «فرشته نگهبان»

یکی بود یکی نبود یه دختر کوچولویی بود به نام صبا. صبا کیف مدرسه اش …

قصه با درخت پیر قهر نکنید

کلاغ شروع کرد به غار غار کردن، درخت پیر گوشهایش را گرفت و با صدایی …

شب وحشتناک آقا گوسفنده و خانم گوسفنده

قصه شب وحشتناک ,قصه آقا گوسفنده,قصه آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم …

قصه کودکانه درخت سیب

سال ها پیش پسر کوچولویی بازیگوش عاشق بازی کردن در اطراف درخت سیب بزرگی بود. …

قصه ی نی‌نی و سنجاب کوچولو

چند روز پیش، نی نی سنجابها به دنیا آمد و سنجاب کوچولو صاحب یک برادر …

قصه کودکانه ی میوه‌های غمگین !

پیشی دنبال غذا بود. توی حیاط می گشت و بو می کشید که صدایی شنید. …