خانه / پيامبر و اهل بيت در قرآن / داستان مباهله و نصاراى نَجْران

داستان مباهله و نصاراى نَجْران

قصّه مباهله و نصاراى نَجْران

شيخ طبرسى و ديگران روايت كرده اند كه جمعى از اشراف نصاراى نجران ، خدمت حضرت رسول ص آمدند و سركرده ايشان سه نفر بودند:

⭐️يكى عاقب كه امير و صاحب رأى ايشان بود
⭐️ و ديگرى عبدالمسيح كه در جميع مشكلات به او پناه مى بردند
⭐️ و سوم ابوحارثه كه عالم و پيشواى ايشان بود و پادشاهان روم براى او كليساها ساخته بودند و هدايا و تحفه ها براى او مى فرستادند به سبب وفور علم او نزد ايشان.

پس چون ايشان متوجّه خدمت حضرت شدند ابوحارثه بر استرى سوار شد و كُرْزُ بْن عَلْقَمَه برادر او در پهلوى او مى راند. ناگاه استر ابوحارثه زمین خورد، پس كرْز ناسزائى به حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم گفت.

ابوحارثه گفت : بر تو باد آنچه گفتى !

گفت : چرا اى برادر؟

ابوحارثه گفت : به خدا سوگند كه اين همان پيغمبرى است كه ما انتظار او را مى كشيديم !

كرز گفت : پس چرا متابعت او نمى كنى ؟

گفت : مگر نمى دانى كه اين گروه نصارى چه كرده اند با ما، ما را بزرگ كردند و صاحب مال كردند و گرامى داشتند و راضى نمى شوند به متابعت او و اگر ما متابعت او كنيم اينها همه از ما بازمى گيرند.

پس كُرْز اين سخن در دلش جا كرد تا آنكه به خدمت حضرت رسيد و مسلمان شد و ايشان در وقت نماز عصر وارد مدينه شدند با جامه هاى ديبا و حلّه هاى زيبا كه هيچ يك از گروه عرب با اين زينت نيامده بودند.

چون به خدمت حضرت رسيدند سلام كردند، حضرت جواب سلام ايشان نفرمود و با ايشان سخن نگفت.

پس رفتند به نزد عثمان و عبدالرّحمن بن عوف كه با ايشان آشنائى داشتند و گفتند پيغمبر شما نامه به ما نوشت و ما اجابت او نموديم و آمديم و اكنون جواب سلام ما نمى گويد و با ما به سخن نمى گويد؟

ايشان آنها را به خدمت حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام آوردند و در آن باب با آن حضرت مذاكره كردند.

حضرت فرمود كه :اين جامه هاى حرير و انگشترهاى طلا را از خود دور كنيد و به خدمت آن حضرت رويد.

چون چنين كردند و به خدمت حضرت پيغمبر رفتند و سلام كردند؛ حضرت جواب سلام ايشان گفت و فرمود كه: به حق آن خداوندى كه مرا به راستى فرستاده است كه در مرتبه اوّل كه به نزد من آمدند شيطان با ايشان همراه بود و من براى اين جواب سلام ايشان نگفتم.

پس در تمام آن روز از حضرت سؤالها كردند و با حضرت مناظره نمودند.

پس عالم ايشان گفت كه: يا محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم چه مى گوئى در باب مسيح ؟
حضرت فرمود: او بنده و رسول خدا است .

ايشان گفتند كه هرگز ديده اى كه فرزندى بى پدر به هم رسد؟

پس اين آيه نازل شد كه :
«إِنَّ مثلَ عيسى عندَاللّهِ كمثلِ آدَمَ خلَقهُ منْ ترابٍ ثمَّ قالَ لَهُ كن فَيَكُونُ»

به درستى كه مَثَل عيسى نزد خدا مانند مثل آدم است كه خدا خلق كرد او را از خاك پس گفت مر او را كه باش پس به هم رسيد. و چون مناظره به طول انجاميد و ايشان لجاجت در خصومت مى كردند حق تعالى فرستاد كه :

فمنْ حآجَّكَ فيهِ منْ بعدِ ما جآءَكَ منَ الْعلْمِ فقلْ تعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَابْنآءَكُمْ وَنسآءَنا وَنسآءَكمْ وَاَنفسنا وَاَنفسكمْ ثمَّ نبتهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّه عَلَى الْكاذِبينَ

يعنى پس هركه مجادله كند با تو در امر عيسى بعد از آنچه آمده است به سوى تو از علم و بيّنه و برهان پس بگو اى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم بيائيد بخوانيم پسران خود را و پسران شما را و زنان خود را و زنان شما را و جانهاى خود را و جانهاى شما را، يعنى آنها را كه به منزله جان مايند و آنها كه به منزله جان شمايند، پس تضرّع كنيم و دعا كنيم پس بگردانيم لعنت خدا را بر هر كه دروغ گويد از ما و شما.

و چون اين آيه نازل شد قرار كردند كه روز ديگر مباهله كنند و نصارى به جاهاى خود برگشتند.

پس ابوحارثه با اصحاب خود گفت كه فردا نظر كنيد اگر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم با فرزندان و اهل بيت خود مى آيد پس بترسيد از مباهله با او، و اگر با اصحاب و اتباع خود مى آيد از مباهله با او پروا مكنيد.

پس بامداد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به خانه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام آمد و دست امام حسن و امام حسين عليهم السّلام را در بر گرفت و حضرت امير عليه السّلام در پيش روى آن حضرت روان شد و حضرت فاطمه عليهاالسّلام از عقب سر آن حضرت شد و از مدينه براى مباهله بيرون آمدند.

چون نصارى آن بزرگواران را مشاهده كردند ابوحارثه پرسيد كه: اينها كيستند كه با او همراهند؟

گفتند: آنكه پيش روى او است پسرعمّ او است و شوهر دختر او و محبوبترين خلق است نزد او و آن دو طفل ، دو فرزندان اويند از دختر او و آن زن ، فاطمه دختر او است كه عزيزترين خلق است نزد او.

پس حضرت به دو زانو نشست براى مباهله . پس سیّد (یکی دیگر از نصرانی ها) و عاقب پسران خود را برداشتند برای مباهله.
ابوحارثه گفت : به خدا سوگند كه چنان نشسته است كه پيغمبران مى نشستند براى مباهله. اگر محمد برحقّ نمى بود چنين جرئت نمى كرد بر مباهله و اگر با ما مباهله كند پيش از آنكه سال بر ما بگذرد يك نصرانى بر روى زمين نخواهد ماند!

و به روايت ديگر گفت كه من صورت هایى مى بينم كه اگر از خدا سؤال كنند كه كوهى را از جاى خود بكند هر آينه خواهد كند؛ پس مباهله مكنيد كه هلاك مى شويد و يك نصرانى بر روى زمين نخواهد ماند.

پس ابوحارثه به خدمت حضرت آمد و گفت : اى ابوالقاسم ! در گذر از مباهله با ما و با ما مصالحه كن بر چيزى كه قدرت بر اداى آن داشته باشيم .

پس حضرت با ايشان مصالحه نمود كه هر سال دو هزار حلّه بدهند كه قيمت هر حلّه چهل درهم باشد و برآنكه اگر جنگى روى دهد سى زِره و سى نيزه و سى اسب به عاريه بدهند و حضرت نامه صلح براى ايشان نوشت و برگشتند.

پس حضرت فرمود كه: سوگند ياد مى كنم به آن خداوندى كه جانم در قبضه قدرت او است كه هلاك نزديك شده بود به اهل نَجْران و اگر با من مباهله مى كردند هر آينه همه ميمون و خوك مى شدند و هر آينه تمام اين وادى برايشان آتش مى شد و مى سوختند و حق تعالى جميع اهل نجران را مستأصل مى كرد حتى آنكه مرغ بر سر درختان ايشان نمى ماند و همه نصارى پيش از سال مى مردند. چون سیّد و عاقب برگشتند بعد از اندك زمانى به خدمت حضرت معاودت نمودند و مسلمان شدند.
منتهی الآمال. ج 1. ص 144

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *