خانه / داستان مذهبی / کرامتی از امام على بن موسى الرضا

کرامتی از امام على بن موسى الرضا

ابومحمد غفارى گفت : مبلغ زيادى از كسى غرض گرفته بودم و توان اداى آن را نداشتم .

روزى با خود گفتم : چاره اى جز اين نمى دانم كه به امام على بن موسى الرضا عليه السلام پناه برم و از او كمك بخواهم .

بامدادان عازم خانه آن حضرت شدم . وقتى به در خانه رسيدم ، اجازه شرفيابى گرفته ، وارد شدم .

قبل از اينكه سخنى بگويم ، آن حضرت فرمود: مى دانم براى چه كار آمده اى و حاجتت چيست .

پرداخت قرضت به عهده من است .

موقع افطار فرا رسيد؛ غذا آوردند افطار كرديم . فرمود: امشب در اينجا مى مانى يا مى روى ؟

گفتم : اگر حاجتم را روا كنى ، مى روم .

در حال از زير فرش ، مشتى پول برداشت و به من داد. نزديك چراغ رفته ، ديدم ؛ آنها از دينارهاى سرخ و زرد است .

اول دينارى كه برداشتم ديدم ؛ روى آن نوشته شده بود پنجاه دينار در اختيار تو است ؛ بيست شش دينار براى اداى قرضت و بيست چهار دينار براى مخارج خانواده ات .

صبح روز بعد، دينارها را شمردم ، ديدم ، پنجاه دينار است ؛ اما دينارى كه رويش نوشته شده بود، در ميان آنها نيست . ( 141)

lمنبع :

 

همچنین ببینید

داستان اهنگر

  ⭕️ پاداش نیڪ برای گناه جنسی ⭕️ سید محمد اشرف عݪۅـے می‏نۅیسد: « در …

نماز میت

داستان بد گمانی و سو ذهن

4 ? ﺷﺒﻲ “ﺳﻠﻄﺎﻥ” ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ مےکرد ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ ﺑﻪ ﺭییس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ: ﺑﯿﺎ …

گریه پدر و مادر

ﮔﺮﻳﻪ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺧﻮﻳﺶ

ﮔﺮﻳﻪ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺧﻮﻳﺶ! ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺯﺍﻫﺪﻯ ﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﭼﻮﻥ ﺑﻪ …

سینی غذا

راهی دیگر به سوی بهشت

امام علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثنا هنگامی که کنار سفره می …

جنین

داستان گفت و گوی دو جنین تو رحم مادر

گفت و گوی دو جنین تو رحم مادر….!!! اولی میگه تو به زندگی بعد زایمان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *