https://telegram.me/joinchat/doaemazhbe
سرخط خبرها
خانه / داستان مذهبی / کشف حجاب از چشم عمر

کشف حجاب از چشم عمر

چشم

جابر بن عبدالله انصاری گفت: ما نزد امیرالمؤمنین(ع) در مسجد رسول خدا(ص) نشسته بودیم که عمر بن خطاب وارد شد. هنگامی که نشست، رو به جماعت کرد و گفت: همانا ما سرّی (حرف خصوصی) داریم، مجلس را خلوت کنید. خداوند شما را رحمت کند. چهره های ما (از سخن او) برافروخته شد و به او گفتیم: رسول خدا (ص) با ما این گونه رفتار نمی کرد و در موارد اسرارش به ما اعتماد می کرد. تو را چه می شود، از وقتی که متولی امور مسلمین شده ای، زیر پوشش نقاب رسول خدا (ص) خودت را پنهان کرده ای؟

گفت: مردم اسراری دارند که آشکار نمودن آن در میان سایرین ممکن نیست. پس ما غضبناک برخاستیم (و به کناری رفتیم) و او مدتی طولانی با امیرالمؤمنین(ع) خلوت کرد. بعد هر دو از جایشان برخاستند و باهم بر منبر رسول خدا (ص) بالا رفتند.
ما گفتیم: الله و اکبر. آیا پسر حنتمه (عمر) از طغیان و گمراهیش برگشته و با امیرالمؤمنین(ع) بالای منبر رفته تا خود را خلع کند و (خلافت و امامت) را برای علی(ع) اثبات نماید؟ پس امیر المؤمنین (ع) را دیدیم که دست بر صورت عمر کشید و عمر را دیدیم که از ترس بر خود می لرزید و می گفت: لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. سپس با صدای بلند فریاد زد: ای ساریه به کوه پناه ببر، به کوه پناه ببر. بعد بی درنگ، سینه امیرالمؤمنین(ع) را بوسید و در حالی که می خندید، از منبر پایین آمدند. علی(ع) به او فرمود: ای عمر هر طور که گمان می کنی انجام می دهی. عمل کن گرچه به هیچ وجه به عهد و پیمان وفادار نیستی. عمر گفت: یا اباالحسن، به من مهلت بده تا ببینم از ساریه چه خبر می رسد و آیا آن چه من دیدم صحیح است یا خیر؟
امیرالمؤمنین(ع) به عمر فرمود: وای بر تو، وقتی صحیح است (آن چه را که دیدی) و اخباری مبنی بر تصدیق آن چه را دیده ای به تو رسید که لشکریان خدای تو را شنیده اند و به کوه پناهنده شده اند، همان گونه که دیدی، آیا آن چه را ضمانت نمودی تسلیم می داری؟
گفت: نه یا اباالحسن، بلکه این (موضوع) را نیز، به آنچه از تو رسول خدا(ص) (از معجزات) دیده ام (و سحر پنداشته ام) ضمیمه می کنم و خداوند هر آن چه بخواهد انجام می دهد (او برمی گزیند).
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ای عمر، آن چه را که تو و حزب ستمکارت می گویید که این (معجزات) سحر و جادوگری است، چنین نیست. عمر گفت: ای اباالحسن، این سخن کسی است که زمان آن گذشته و امر (خلافت) در این وقت در میان ماست و ما سزاوارتریم به تصدیق شما در اعمالتان. این اعمال را جز از عجایب امور شما تلقی نمی کنیم، ولی (چه کنم) به راستی که ملک عقیم است.
آنگاه امیرالمؤمنین(ع) بیرون رفت و ما او را ملاقات کرده و عرضه داشتیم: یا امیرالمؤمنین(ع) این نشانه بزرگ و این امر عظیم که شنیدیم چیست؟
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: آیا اول آن را دانستید؟
گفتیم: ندانستیم و جز از شما، آن را فرا نمی گیریم.
فرمود: همانا این پسر خطاب به من گفت: قلبش اندوهناک و چشمش گریان بر لشکری است که برای فتح منطقه ای در نواحی نهاوند گسیل داشته، و دوست داشت از احوال آنها باخبر شود، زیرا اخباری درباره کثرت لشکریان دشمن به او رسیده بود. (همچنین باخبر شده بود که) عمرو بن مدی کرب کشته شده و در نهاوند مدفون گشته و با کشته شدن او، لشکرش روبه ضعف نهاده و از هم پاشیده است. به او گفتم: ای عمر، وای بر تو. گمان می کنی خلیفه (خدا) بر روی زمینی و قائم مقام رسول خدایی، در حالی که از پشت گوشت و زیر پایت خبر نداری. به درستی که امام، زمین و هر کس که در آن است را می بیند و چیزی از اعمالش بر او مخفی نمی ماند. گفت: ای اباالحسن (اگر) شما این گونه هستید، پس اکنون از ساریه چه خبر داری؟ او کجاست و چه کسی با اوست و وضعش چگونه است؟
به او گفتم: ای پسر خطاب، اگر برایت بگویم، مرا تصدیق نخواهی کرد. با وجود این لشکریان و اصحابت و ساریه را به تو نشان خواهم داد. همچنین لشکر دشمن را به تو می نمایانم که در دره ای خشک و پهناور که اطراف آن را درخت فرا گرفته، در کمین لشکریان تو هستند. پس اگر سپاهیان تو اندکی به جانب سپاه دشمن حرکت نمایند، لشکر دشمن بر آنها احاطه خواهد کرد و تمام افراد سپاهت، از اول تا به آخر کشته می شوند.
عمر به من گفت: ای اباالحسن، آیا برای آنها پناهگاهی از شر دشمن و راه فراری از آن دره نیست؟ گفتم: آری، اگر به جانب کوهی که مشرف بر آن دره است بروند سالم می مانند و بر دشمن مسلط می شوند. پس بی تابی کرد و دست مرا گرفت و گفت: بترس از خدا، بترس از خدا در رعایت لشکر مسلمین. یا به آنها آن گونه که بیان داشتی، راه را بنما و یا اگر می توانی (از دشمن) برحذرشان بدار. (اگر چنین کنی) هر چه خواهی از آن توست، هر چند، این کار (کمک به لشکر مسلمین) مرا از خلافت خلع نماید و (باعث شود که) زمام امر را به تو واگذار نمایم.
عهد و پیمان الهی از او گرفتم که اگر او را بر فراز منبر ببرم و کشف حجاب از چشمش نمایم و سپاهش را در دره به او نشان دهم و او بر آنها فریاد زند و آنها صدای او را بشنوند و به کوه پناه ببرند و از شر دشمن سالم بمانند و پیروز شوند، خودش را از خلافت خلع نماید و حق مرا به من تسلیم نماید.
به او گفتم: ای شقی، برخیز. به خدا سوگند به این عهد و پیمان وفا نمی کنی همان گونه که به خدا و رسولش (ص) و من، نسبت به عهد و پیمان و بیعتی که از تو گرفتیم، در هیچ موردی وفا نکردی.
عمر (در قبال عهدی که از او گرفتم) به من گفت: آری به خدا سوگند (امر خلافت را به تو بازمی گردانم). به او گفتم: به زودی خواهی فهمید که تو از دروغگویان هستی. بعد، از منبر بالا رفتم و مقداری دعا کردم و از خدا خواستم آنچه را برایش گفتم به او نشان دهد. و سپس با دستم هر دو چشمش را مسح کردم و به او گفتم: (ببین) پرده ها از جلوی چشمش کنار رفت و ساریه و سایر سپاه و لشکر دشمن را مشاهده کرد و چیزی به شکست سپاهش باقی نمانده بود. به او گفتم: ای عمر، اگر می خواهی فریاد بزن.
گفت: آیا می توانم سخنم را به گوش آنان برسانم؟
گفتم: می توانی سخنت را به آنها برسانی و با صدایت آنها را ندا دهی. پس فریادی برآورد که شما آن را شنیدید (و گفت) ای ساریه به طرف کوه بروید. صدایش را شنیدند و به کوه پناهنده شدند و سالم ماندند و پیروز شدند و در حالی که می خندید، همان طوری که دیدید، از منبر پایین آمد و با من صحبت کرد و من نیز با او به سخنانی که شنیدید صحبت کردم.
جابر گفت: ایمان آوردیم و تصدیق کردیم و دیگران شک کردند تا این که فرستاده ای خبر آن چه را که امیرالمؤمنین(ع) فرموده بود و عمر دیده بود و فریاد برآورده بود آورد. اکثر عامه متمرد و سرکش، این قضیه را برای عمر منقبتی به شمار می آوردند، خود عمر نیز چنین بود در حالی که به خدا سوگند، جز عیب و عار برای او چیز دیگری نبود.(18)

منبع : 18- علی ( ع ) و المناقب . ص 115 – 110 .

همچنین ببینید

باغ انگور

ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻭ ﺟﺎﻧﺸﻴﻨﯽ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ)

ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻭ ﺟﺎﻧﺸﻴﻨﯽ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ (ﻉ) (ﺍﺯ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ …

تالوت و جالوت

طالوت و جالوت و ماجراى تابوت سكينه‏

در تفسير (على بن ابراهيم) با استناد به امام باقر (ع) مى‏ نويسد: بنى اسرائيل …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *