خانه / داستان مذهبی / داستان سوار شدن امام علی بر روی ابر

داستان سوار شدن امام علی بر روی ابر

ابر

میثم تمار گفت: من در خدمت مولایم امیرالمؤمنین(ع) بودم که جوانی داخل شد و در وسط جماعت مسلمین نشست. چون علی(ع) از بیان احکام فراغت یافت، پسر جوان برخاست و گفت: ای ابوتراب من فرستاده ای هستم به جانب تو با رسالتی که کوه ها را به شدت می لرزاند، از سوی مردی که کتاب خدا را از اول تا آخر حفظ کرده است و علم قضاوت ها و احکام را می داند و او از تو در کلام سخنورتر و برای این مقام سزاوارتر است.

پس برای جواب آماده شو و با کلام ناروا سخنت را آرایش نده. غضب در چهره امیرالمؤمنین(ع) آشکار شد و به عمار فرمود: سوار شترت شو و در میان قبایل کوفه بگرد و بگو دعوت علی(ع) را اجابت کنید تا حق را از باطل و حلال را از حرام و درست را از نادرست بشناسید.
عمار بر شتر سوار شد. طولی نکشید که سیل جمعیت به راه افتاد (گویی صحنه قیامت برپا شده است)، همان طور که خداوند در قرآن می فرماید: ما ینظرون الا صیحة واحدة – الی قوله – فاذا هم من الاجداث الی ربهم ینسلون (یس، 51 – 49). پس مسجد مملو از جمعیت شد و مردم به آن جا هجوم آوردند، مانند هجوم ملخ ها به علف های تازه در ایام سرسبزیش، پس عالم صاحب حسن و جمال و شیر بیشه شجاعت که منزه از هر گونه شرکی است برخاست و بر فراز منبر رفت، و با سرفه ای سینه را صاف کرد. تمامی مردم که در مسجد جامع کوفه بودند، ساکت شدند. آن گاه فرمود: خدا بیامرزد کسی را که بشنود و حفظ کند. ای مردم چه کسی گمان می کند که امیرالمؤمنین(ع) است؟ به خدا قسم امام، امام نخواهد بود، مگر این که مرده را زنده بکند یا از آسمان باران بفرستد یا چیزی مانند اینها، که دیگران از انجام آن عاجز باشند. در میان شما کسانی هستند که می دانند من نشانه پاینده و کلمه تامه و حجت بالغه هستم. همانا معاویه، جاهلی از جاهلان عرب را به سوی من فرستاده است که با گستاخی سخنش را گفت و شما می دانید اگر من بخواهم استخوان هایش را خرد می کنم و زمین را در زیر پایش می شکافم و او را در آن فرو می برم لکن (تحمل می کنم، زیرا) تحمل جاهل، صدقه است.
سپس خدای را حمد کرد و ثنای او را گفت و بر پیامبر درود فرستاد و با دستش به آسمان اشاره فرمود. پس پاره ابری جلو آمد و پاره ابر دیگری اوج گرفت و از آن صدایی شنیدیم که می گفت: سلام بر تو ای امیرالمؤمنین و ای سید اوصیاء و ای پیشوای متقین و ای فریادرس فریاد خواهان و ای گنج مساکین و ای ملجأ و مأوای راغبان. حضرت به تکه ابر اشاره فرمود، نزدیک شد. میثم گفت: (مردم را دیدم که (از مشاهده این واقعه) از خود بی خود شده بودند. پس پا فرا نهاده و سوار آن ابر گردید و به عمار فرمود: با من سوار شو و بگو: به نام خدا هنگام راه افتادنش و هنگام لنگر انداختنش. عمار سوار شد و هر دو از دیدگان ما پنهان شدند. مدتی گذشت، پاره ابر برگشت، به طوری که بر مسجد جامع کوفه سایه انداخت. من نگاه کردم، دیدم که مولایم بر مسند قضاوت نشسته و عمار مقابل روی اوست و مردمی دور او حلقه زده اند. سپس حضرت بر فراز منبر تشریف فرما شد و به ایراد خطبه معروف شقشقیه پرداخت.
چون خطبه را به پایان رساند، مردم مضطرب شدند و سخنان گوناگونی در مورد آن جناب گفتند: بعضی از آنها را، خداوند ایمان و یقین افزود و بعضی را کفر و طغیان. عمار گفت: ابر، ما را در هوا به پرواز در آورد تا این که پس از مدت اندکی بر شهر بزرگی مشرف شدیم، شهر بزرگی که اطراف آن را درختان و رودخانه ها احاطه کرده بود. ابر در آن جا پایین آمد و ما (خودمان را) در شهر بزرگی یافتیم که مردم آن به زبان غیر عربی سخن می گفتند. پس اطراف امیرالمؤمنین(ع) جمع شدند و به او پناه آوردند. حضرت آنان را پند داد و به زبان و لغت خود آنان اندرزشان داد. سپس فرمود: ای عمار سوار شو. آن چه فرمود، اطاعت کردم و به مسجد جامع کوفه رسیدیم. سپس فرمود: ای عمار آیا شهری را که در آن بودی می شناسی؟ گفتم: خدا و رسولش و ولی او داناترند. فرمود: ما در جزیره هفتم چین بودیم. همان طور که دیدی، خطبه خواندم. همانا خداوند و رسولش را به سوی همه مردم فرستاد و بر پیامبر است که مردم را دعوت کند و مؤمنان آن ها را به صراط مستقیم راهنمایی نماید. به خاطر آن (نعمتی) که تو را به آن سزاور نمودم، شکرگزاری کن و از نااهلان پنهان دار. به راستی که برای خداوند، در میان خلقش الطاف پنهانی دارد که آن را جز او و پیامبر برگزیده اش کس دیگری نمی داند.
بعضی گفتند: ای امیرالمؤمنین، خداوند به تو این قدرت آشکار را عطا کرده است؛ با این حال، چرا برای جنگ با معاویه مردم را به قیام وا می داری؟
فرمود: خداوند آنها را در اثر جهاد با کفار و منافقین و ناکثین و قاسطین و مارقین به بندگی فراخوانده. به خدا قسم اگر بخواهم، این دست کوتاهم را در این سرزمین پهناور شما دراز می کنم و با آن در شام بر سینه معاویه می کوبم و از ریشش خواهم کند. پس دستش را دراز کرد و برگرداند و در آن موهای زیادی بود. مردم تعجب کردند، ولی بعد از این واقعه، خبر رسید که معاویه در همان روز که امیرالمؤمنین(ع) دست دراز کرده بود، از تختش افتاده و غش کرده و سپس به هوش آمده در حالی که مقداری از موهای شارب و ریشش کنده شده است.(19)

منبع : 19- علی ( ع ) و المناقب ، ص 187 – 184

همچنین ببینید

داستان درویش و ملا

  ❣? روزی درویشی اسم ملااحمد نراقی را که صاحب ڪتاب بزرگ اخلاق معراج السعاده …

نماز میت

داستان بد گمانی و سو ذهن

4 ? ﺷﺒﻲ “ﺳﻠﻄﺎﻥ” ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ مےکرد ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ ﺑﻪ ﺭییس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ: ﺑﯿﺎ …

بیهوده و لغو

سخن لغو بیهوده از کلام امام علی

از سخنان امیرالمومنین علی ع است: هر سخن که در آن یادی از خدا نباشد، …

نفس

نفس از زبان امام علی

کمیل بن زیاد گوید: از حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام تقاضا کردم که نفس مرا …

محمد

بشارت دیدن امام علی و رسول خدا

جمعی در محضر امام صادق علیه صلوات الله الرازق نشسته بودند. سخن از شیعه و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *