خانه / داستان مذهبی / داستان مادر و فرزندی پاک

داستان مادر و فرزندی پاک

عمر بن عبد العزيز

خـلـیـفـه دوم , گـاهـی شـب ها از منزل بیرون می رفت .
شبی صدای زنی را شنید که از دخترش مـی خـواست شیر گوسفندان را برای فروش بیشتر, با آب مخلوط کند, اما دختر از این کار امتناع می کرد .
وقتی که مادر از روی تمسخر گفت : خلیفه ما را نمی بیند .
دختر گفت : خدای خلیفه که ما را می بیند .
خلیفه به پسرش عاصم گفت : تحقیق کن تا او را برایت خواستگاری کنیم .
بعد از تحقیق , متوجه پاک بودن دختر شدند .
ازدواج که صورت گرفت , خداوند دختری به آنها داد کـه ام عـاصـم نـام نـهـاده شد, این دختربا عبدالعزیزبن مروان ازدواج کرد .
خداوند پسری به نام عمربن عبدالعزیز به آنها عطا کرد .
عـمـربـن عبدالعزیز وقتی به خلافت رسید, سب امیرالمؤمنین راممنوع کرد, فدک را به فرزندان حـضـرت زهـرا بـرگـرداند و وقتی که به این کار او اعتراض می کردند می گفت : حق با حضرت فاطمه (س )است

بحارالانوار, ج 23, ص 295


منبع :http://dastanquran.blogfa.com

همچنین ببینید

داستان اهنگر

  ⭕️ پاداش نیڪ برای گناه جنسی ⭕️ سید محمد اشرف عݪۅـے می‏نۅیسد: « در …

داستان درویش و ملا

  ❣? روزی درویشی اسم ملااحمد نراقی را که صاحب ڪتاب بزرگ اخلاق معراج السعاده …

اداء کردن خواسته

  حارث همدانی نقل کند: یک شب به منزل امیرالمومنین امام علی علیه السلام رفتم …

غل و زنجیر

اختراع دين جدید و توبه

مخترع دين و توبه امام صادق عليه السلام فرمود مردي در زمانهاي گذشته زندگي مي …

نماز میت

داستان بد گمانی و سو ذهن

4 ? ﺷﺒﻲ “ﺳﻠﻄﺎﻥ” ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ مےکرد ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ ﺑﻪ ﺭییس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ: ﺑﯿﺎ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *