خانه / حکایت واقعی / داستان راه یافته

داستان راه یافته

دزد

شیخ احمد حربی در خراسان همسایه ای گبر مسلک (زرتشتی) داشت به نام بهرام که به دلیل مذهبشان، هیچ یک به خانه دیگری نمی رفت. روزی دزد سرمایه بهرام را غارت کرد، شیخ گفت: برای دلجویی به خانه او بروم. وقتی بهرام دید عالم مسلمین به خانه وی آمده حیران شد. شیخ گفت: آمده ایم تو را تسلیت دهیم، شنیده ایم سرمایه ات از کف رفته. بهرام گفت: کدام مصیبت؟ سه نعمت خدا به من داده که شما باید برای آن به من تبریک بگویید:

اول آن که، خدای عالم به من عفت نفس داده که دزدی نکردم و مال کسی را نبردم، بلکه دزد مال مرا برده است;

دوم آن که، همه آن چه داشته ام از بین نرفته، بلکه خانه ام و فرش زیر پایم باقی است .

سوم آن که، شکر خدای را که مصیبت به مالم خورد نه به دینم .

شیخ گفت: آتشی که تو می پرستی ضعیف است و نمی تواند تو را نجات دهد، من که هیچ وقت آتش را ستایش نکرده ام با تو که این همه او را ستوده ای، فرقی نداریم و هر دوی ما را می سوزاند.

بعد از صحبت های طولانی، بهرام شهادتین را گفت و در همان مجلس مسلمان شد. بعد شیخ گریه کرد.

علت را پرسیدند. گفت: گبری بعد از چند سال راه نجات را پیدا کرد ایمان به خدا و پیغمبر آورد، اما من بدبخت ندانم آخر کار ایمان ثابتی که باید با خود ببرم می برم یا نه !

نقل از: تفسیر روح البیان


منبع : http://dastanquran.blogfa.com/

همچنین ببینید

ملا و شراب فروش

حکایت ملا و شراب فروش

    سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در …

کف دست

حکایت حلوافروش و مشتری

حکایت حلوا فروش و مشتری مردی، حلوافروش را گفت که کمی حلوایم به نسیه ده. …

بهلول و صدای پول

حکایت بهلول و صدای پول

  مردی فقیر چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد تکه نانی را بالای بخاری که …

لقمان

پند های لقمان به پسرش

پند های لقمان به پسرش روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند …

حکایت شتر و خاربن

شتري در صحرا چرا مي کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا مي خورد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *