خانه / حکایت ها / جوان خداشناس

جوان خداشناس

darkht
آورده اند که: پدری با فرزند خویش که جوان بود، برای دزدی وارد باغی شدند. پدر به قصد چیدن میوه به بالای درختی رفت. فرزندش که جوان با معرفتی بود، صدا زد: پدر! بیا پایین، کسی ما را می بیند!پدر وحشت کرد و فوراً از درخت پایین آمد. از پسرش پرسید: چه کسی مرا می دید؟!

 

جوان گفت: کسی از بالای سرت.

 

پدر نگاهی به بالا انداخت و چیزی ندید. جوان خداشناس گفت: منظورم پروردگار جهان است که ما فوق و محیط بر همه ماست. چگونه است که از نگاه کردن انسانی وحشت می کنی، اما از این که خدا در هر حال تو را می بیند، وحشت نمی کنی؟ این چه ایمانی است؟!

به نقل از: دنیای جوانان، نوشته محمدعلی کریمی نیا

 


منبع :dastanquran.blogfa.com

 

همچنین ببینید

جن

داستان علی(ع) در میان قوم جن

علی(ع) در میان قوم عطرفه از جمله نشانه های (معجزات) امیرالمؤمنین(ع) روایتی است که زاذان …

قران2

داستان تعلیم قرآن

رمیله می گوید: علی(ع) شخصی را در حال خیاطی و آواز خوانی دید و فرمود: …

قران

داستان دعای علی(ع) در حق بنده

13- دعای علی(ع) در حق زاذان سعد خفاف می گوید: به زاذان گفتم: تو قرآن …

شتر ها

داستان تحویل دادن امانت

امام حسین(ع) فرمود: روزی علی(ع) ندا کرد: هر کس از رسول خدا (ص) طلبکار است …

سنگ طلا

داستان تبدیل سنگ به طلا

شخص منافقی از مؤمنی مالی طلب داشت. امیرالمؤمنین(ع) برای او دعایی کرد تا او بتواند …

امام علی

داستان نیروی بدنی علی

خالد بن ولید، علی(ع) را در زمین های خود دید، جسارتی به حضرت نمود، علی(ع) …

شمشیر

داستان حجت خدا بر زمین و آسمان

مقداد بن اسود کندی روایت کرده، است که: مولایم امیرالمؤمنین(ع) روزی به من فرمود: شمشیر …

دینار

داستان در آوردن دینار از زمین

از حسن بن ابی الحسن بصری از امیرالمؤمنین(ع) در حدیثی روایت کرده که: آن جناب …

مار و عقرب

داستان حفظ مال و عیال

از علی(ع) روایت شده است که: مردی از شام برای او نوشت که: من بار …

بهشت

داستان نشان دادن بهشت و دوزخ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ اصحاب على (ع ) گفتند: يا اءميرالمؤ منين ! اى كاش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *