خانه / حکایت واقعی / بی ادبی فرزند

بی ادبی فرزند

مشک اب

به یك بزرگی گفتند بچه ی شما بی ادب است.

گفت: چه كرده است؟

گفتند: سقایی مشك آبی روی دوشش بود و می رفت، بچه ی شما یك سوزن به مشك آب فرو كرد و این آب هایش خالی شد.

آن بزرگ : خیلی ناراحت شد، رفت به همسرش گفت، همسر شروع كرد به منقلب شدن و گفت: باید اینطور باشد، گفت: چرا؟

گفت: من وقتی حامله بودم، از كنار درخت اناری گذشتم، انار مردم بود. دهنم پر آب شد، یك سوزن در انار فرو كردم و از این سوراخ آب انار را خوردم. آن آب انار خلافی كه خوردم، باید. . .

من سوزن به انار زدم، باید بچه ام به مشك سوزن بزند


 

منبع : dastanquran.blogfa.com

[حجت ااسلام قرائتي در برنامه درسهايي از قرآن ۰۴/ ۰۷/ ۸۷]

همچنین ببینید

ملا و شراب فروش

حکایت ملا و شراب فروش

    سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در …

کف دست

حکایت حلوافروش و مشتری

حکایت حلوا فروش و مشتری مردی، حلوافروش را گفت که کمی حلوایم به نسیه ده. …

بهلول و صدای پول

حکایت بهلول و صدای پول

  مردی فقیر چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد تکه نانی را بالای بخاری که …

لقمان

پند های لقمان به پسرش

پند های لقمان به پسرش روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند …

حکایت شتر و خاربن

شتري در صحرا چرا مي کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا مي خورد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *