خانه / داستان های روابط نامشروع / بدبخت شدن دختر پاک

بدبخت شدن دختر پاک

تجاوز به دوست دختر
فوراٌ به طرف اتاقم رفتم در نيمه باز بود ، روسري و مانتويم را در آوردم موهايم را شانه زدم و لباسم را از تنم در آوردم تا لباس ميهماني را بپوشم كه يك دفعه مجيد در را باز كرد و داخل شد .
حسابي ترسيده بودم خودم را در لباس پيچيدم و از او خواهش كردم بيرون برود تا لباسم را عوض كنم . مجيد تبسمي كرد و در اتاقم را محكم بست ! جلو آمد دستم را گرفت و گفت : (( من و تو محرم و همزاد يكديگريم ، پس دليلي ندارد از يكديگر حجاب بگيريم ! ))
وقتي ياد حرف هاي او افتادم حق را به او دادم ، نمي خواستم با مخالفت هايم او را ناراضي كنم . حرف هايش را قبول كردم و براي اولين بار در چند لحظه كوتاه خود را در اختيار لذت مجيد قرار دادم .
بعد از آن فوراٌ لباسم را پوشيدم و با ماشين مجيد به خانه خاله رفتيم . مجيد قبلا همه برنامه ريزي خا را كرده بود چون به مامان و خاله گفته بود قبل از آوردن من به ميهماني بايد يك معامله را انجام دهد و بعد مرا به ميهماني بياورد .

همچنین این مطالب رو بخونید داستان های روابط نامشروع
آن روز مجيد در كوچك ترين موقعيت كه پيش مي آمد شروع به حرف هاي نامربوط و عاشقانه مي كرد . روزها گذشت و من و مجيد هم چنان به رابطه با يكديگر تمايل داشتيم . ديگر برايم موضوع محرميت و حجاب معنايي نداشت و كم كم رابطه نامشروع با مجيد برايم عادي شد .
هر چند روز يك بار با مجيد به گردش مي رفتم ، مجيد مرا با دوستانش آشنا كرده بود و در تمام مهماني ها و مجالس آن ها همراه مجيد شركت مي كردم . با دوست هاي مجيد حسابي صميمي شده بودم . به طوري كه خيلي راحت از موضوعات بين يك دختر و پسر صحبت مي كرديم . يك روز مجيد از من خواست تا به خانه شهرام يكي از دوستانش برويم . وقتي وارد خانه شدم دود سيگار و صداي نوارهاي مبتذل فضاي اتاق را پر كرده بود ، پنج نفر از دوستان مجيد آنجا جمع بودن و نشغول تماشاي فيلم هاي مبتذل بودند مجيد از من خواست تا بنشينم و خود در اتاق را قفل كرد . كمي ترسيده بودم مجيد كنارم نشست و دوستانش يكي يكي كنار من جمع شدند اولين باري بود كه چند پسر بدون حضور هم جنسي از خودم حضور داشتم .
شهرام دستش را پشت گردنم انداخت و شروع به بيان حرف هاي نامربوط كرد مجيد هم سعي داشت مرا به ارتباط نامشروع با دوستانش تشويق كند . آرش يكي ديگر از دوستان مجيد به آشپزخانه رفت و با ليوان هاي مشروب بازگشت .
بعد از نوشيدن ديگر متوجه نشدم اين بار در دست شش پسر قرار گرفته بودم هنوز هم باور نمي كنم به اين راحتي به موجودي بي ارزش تبديل شدم كه در دست لذت هر پسرس قرار گرفت .
اوائل فكر كردم مي توانم اين موضوع را حل كنم اما نتوانستم ، ديگر دير شده بود ، من باردار شده بودم بي آن كه بدانم فرزندي را كه با خود حمل مي كنم از خون و رگ كدام پدر است .
از خودم بيزار شده بودم ، ترس تمام وجودم را گرفته بود . حالا ديگر راه فراري نداشتم ، وقتي موضوع را با مجيد در ميان گذاشتم او با بي اعتنايي گفت : (( به ما ربطي ندارد خودت كردي ! ديگر هم حق نداري سراغ ما بياي ! دور ما را بايد خط بكشي ! ))
باور نمي كردم مجيد اين حرف ها را بزند با خود مي گفتم : يعني واقعا مجيد همان كسي بود كه مي گفت جز من كسي را براي زندگي قبول ندارد ، واي ! خداي من تازه فهميدم مجيد مرا بازيچه دست خودش و دوستانش قرار داده بود .
مجيد با طرح مسئله ازدواج فقط مي خواسته به هوس ها و لذت هاي خودش برسد . دنيا دور سرم مي چرخيد ، مرگ برايم شيرين ترين هديه بود ديگر اميدي به زندگي برايم نمانده بود . اگر خانواده ام مي فهميدند مرا با دست خود نابود مي كردند . بارها سعي كردم خدكشي كنم اما جرأت نداشتم فقط خود را لعنت مي كردم كه به اين آساني فريب مجيد را خورده بودم .
مجيد در نظرم پست ترين موجود روي كره زمين بود او حتي به همخون و فاميل خود رحم نكرده بود اما اي كاش هيچوت حرف ها و علاقه او را باور نمي كردم .
پشيماني فايده اي نداشت هركاري كردم نتوانستم بچه را از بين ببرم ناچار كلاس ورزش رفتم تا كسي متوجه رشد بچه نشود . در اين مرحله موفق بودم چون كسي نفهميد و شايد اصلا فكر اين را نمي كردند كه من باردار باشم . چندين خواستگار با بهترين امكانات برايم فراهم شد ، اما ديگر براي شروع يك زندگي خيلي دير بود .
روزها گذشت ، يك روز با مادر در خانه بودم ناگهان در وجودم احساس درد عميقي كردم نتوانستم طاقت بياورم . مادر بيچاره ام بي خبر از همه جا با دلسوزي مرا به بيمارستان رساند وقتي آنجا رسيد تازه فهميده بود من باردار هستم . باور نمي كرد اما وقتي جواب ازمايشات را به او نشان دادند از حال رفت .
اجازه دادند تا نوزاد به دنيا آمد ، بعد از آن از من اعتراف گرفتند من همه چيز را گفتم . تصميم گرفتند آزمايشات لازم را انجام دهند تا بفهمند كودك براي چه كسي است و من با او به اجبار ازدواج كنم .
بعد از آن معلوم شد كودك براي مجيد بوده مجيد اول همه چيز را انكار كرد و بعد همه جريان را به گردن من انداخت اما به زور مجبور به ازدواج با من شد . مجيد از من نفرت داشت چون ديگر براي او لذتي نداشتم همه ماجرا را فهميده بودند ف ديگر آبرويي براي من و خانواده ام نمانده بود .
پدرم مرا از بچه ها و خانواده خود جرا كرد و تهديد كرد ديگر حق ورود به خانه و بيان اسم انها را نخواهم داشت . خانواده ام از آن شهر رفتند . من و مجيد هم در يكي از شهرستان ها شروع به زندگي نفرت انگيز خود كرديم . شب و روز كارك گريه و ناله بود ، شب ها تا صبح بالاي سر كودكم مي نشستم و گريه كي كردم و از خدا مي خواستم اين كودك را از ما بگيرد ، مطمئن بودم او در آينده فاسدترين فرد جامعه خواهد شد .
روزها وش بها گذشت و من فقط دعايم مرگ خودم و كودكم بود ، مجيد بعد از مدتي بي تفاوت نسبت به همه چيز مرا در شهري غريب رها كرد و رفت . چيزي براي خوردن نداشتم ضعف و بي حالي تمام وجودم را گرفته بود . خوشبختانه دو روز بعد از رفتن مجيد ، كودكم بيمار شد ، من هم پولي براي معالجه او نداشتم ، دعايم اجابت شد و او از دنيا رفت .
به او عادت كرده بودم اما مرگش برايم شيرين تر بود ، خوشحال بودم . همه چيز را فروختم و بعد از دفن او تقاضاي طلاق كردم . مجيد توسط نيروي انتظامي در يك مجلس ديگر كه براي بدبخت كردن دختر ديگري بر پا كرده بود دستگير شد .
با خوشحالي طلاقم را گرفتم و در شهر غريب سرگردان شدم . در حال حاضر كوچك ترين اميدي به زندگي نداشته و جرأت برگشت به شهر خود را هم ندارم . از خالق خود كه با وجود تمام گناهان من ، باز هم لطف خود را از من قطع نكرده بود شرمنده بودم .
بالاخره در يك شركت مشغول به كار شدم و اكنون تنها در خرابه اي زندگي را مي گذرانم تا اجل اين جان آلوده را از من بگيرد

همچنین این مطالب رو بخونید داستان های روابط نامشروع

منبع : donyaronemikham.blogfa.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *