خانه / حکایت ها / حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار

حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار

https://sp.yimg.com/ib/th?id=HN.608014172426798153&pid=15.1&P=0

روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر…!!!

و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت…

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟!

معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم… این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم

همچنین ببینید

ملا و شراب فروش

حکایت ملا و شراب فروش

    سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در …

کف دست

حکایت حلوافروش و مشتری

حکایت حلوا فروش و مشتری مردی، حلوافروش را گفت که کمی حلوایم به نسیه ده. …

بهلول و صدای پول

حکایت بهلول و صدای پول

  مردی فقیر چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد تکه نانی را بالای بخاری که …

لقمان

پند های لقمان به پسرش

پند های لقمان به پسرش روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند …

حکایت شتر و خاربن

شتري در صحرا چرا مي کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا مي خورد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *