خانه / داستان های طنز / داستان تاکسی

داستان تاکسی

تاکسی

سه تا مرد مست سوار تاکسی شدن در رو که بستن ، راننده دید خیلی مستن ، سریع ماشین رو روشن کرد بعد زود خاموش کرد گفت:
مسافران عزیز رسیدیم به مقصد!
مرد اولیه پول میده پیاده میشه.
مرد دومیه نه تنها پول میده بلکه تشکر هم میکنه !
مرد سومیه اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم میزنه تو سر راننده !
راننده میگه چرا میزنی؟
اونم میگه:اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری!
داشتی هممونو به کشتن میدادی مردیکه!

همچنین ببینید

کرامتی پشگویی امام رضا

عبدالله محمد هاشمى گفت : روزى نزد ماءمون رفتم او مرا پهلوى خود نشانيد، دستور …

داستان سخن گفتن زمین با امام

اسما بنت عمیس گوید : فاطمه زهرا ( س ) فرمود : یکی از شب …

سلام کردن ملک موکل آب

از جابر روایت کرده است که گفت : با امیرالمؤ منین ( ع ) در …

شهادت سنگریزه

سلمان گفت : نزد پیغمبر ( ص ) نشسته بودیم که علی بن ابی طالب …

کوه نقره

تبدیل کوه به نقره

پیغمبر ( ص ) فرمود : ای علی ! خدا را به جلال محمد و …

خورشید3

بازگشت خورشید در بابل

پس از رحلت پیغمبر حضرت علی ( ع ) در بابل تشریف داشت و می …

نماز امام علی

سبب تاخیر نماز عصر

ابن بابویه در کتاب علل از حنان روایت کرده که گفت : به حضرت صادق …

دعوا با چوب

داستان جالب غلام و بازرگان

اول باید سر غیرت بیاد بازرگانی غلامی نیرومند دید و به هوای جثه تنومندش او …

کوهنورد و طناب

داستان ماجرای کوهنورد و طناب

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس …

داستان معجزه رد شمس

پیغمبر اکرم ( ص ) در منزل خود بود و علی ( ع ) هم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *