تمنا

داستان کفش

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد….
– آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

– شما خدا هستید؟

– نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

– آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید

منبع :http://narimanparsi.persianblog.ir/

همچنین ببینید

زن زیبا

داستان زن زیبا

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.اما درست …

تابوت

داستان کارمندان

در گذشت فردي كه مانع پيشرفت مي شد یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه …

گلف باز

داستان روبرت دوونسنزو گلف باز

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی …

کمک اشپز

داستان عشق پسر و هوس

پسر گفت:” هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد …

داستان واقعی “انسانیت”

  وسیله ای خریدم دوتا کارگر گرفتم برای حملش گفتن ۴۰ تومان من هم چونه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *