خانه / داستان های پند آموز / داستان مغازه

داستان مغازه

بقالی ،مغازه

دخترک به بقالی رفت

کاغذی به بقال داد و گفت: “مامانم گفته این هارو بدی این هم پولش ”

بقال وسایل رو داد و لبخندی زد و گفت :”می تونی یک مشت شکلات برداری”

ولی دخترک بر نداشت!

مرد گفت :”خجالت نکش، بیا جلو بردار”

دخترک گفت: عمو نمیشه شما بهم بدید؟آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!!

* گاهی حواسمون به اندازه یه بچه هم جمع نیست که بدونیم و مطمئن باشیم که  مشت خدا از مشت ما بزرگتره*

اعطنی من خیر الدنیا و الاخره ما انت اهله  «امام صادق علیه السلام»

همچنین ببینید

گریه پدر و مادر

ﮔﺮﻳﻪ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺧﻮﻳﺶ

ﮔﺮﻳﻪ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺧﻮﻳﺶ! ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺯﺍﻫﺪﻯ ﺩﺭ ﺑﺼﺮﻩ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﭼﻮﻥ ﺑﻪ …

جنین

داستان گفت و گوی دو جنین تو رحم مادر

گفت و گوی دو جنین تو رحم مادر….!!! اولی میگه تو به زندگی بعد زایمان …

داستان جزیره سبز و گاو غمگین

جزیره سرسبز و پر علف است که در آن گاوی خوش خوراک زندگی می‌کند. هر …

از پلنگ های زندگی نترسید

روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار …

فیل سیرک و کودک

      کودکی از مسئول سیرکی پرسید: چرا فیل به این بزرگی را با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *