https://telegram.me/joinchat/doaemazhbe
سرخط خبرها
خانه / داستان های پند آموز / داستان مغازه

داستان مغازه

بقالی ،مغازه

دخترک به بقالی رفت

کاغذی به بقال داد و گفت: “مامانم گفته این هارو بدی این هم پولش ”

بقال وسایل رو داد و لبخندی زد و گفت :”می تونی یک مشت شکلات برداری”

ولی دخترک بر نداشت!

مرد گفت :”خجالت نکش، بیا جلو بردار”

دخترک گفت: عمو نمیشه شما بهم بدید؟آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!!

* گاهی حواسمون به اندازه یه بچه هم جمع نیست که بدونیم و مطمئن باشیم که  مشت خدا از مشت ما بزرگتره*

اعطنی من خیر الدنیا و الاخره ما انت اهله  «امام صادق علیه السلام»

همچنین ببینید

خانم شماره بدم

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *