خانه / داستان های عاشقانه / داستان زیبای پیرمرد و دخترک

داستان زیبای پیرمرد و دخترک

پیرمردی
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
– غمگینی؟
– نه..
– مطمئنی؟
– نه…
– چرا گریه می کنی؟
– دوستام منو دوست ندارن.
– چرا؟
– چون قشنگ نیستم
– قبلا اینو به تو گفتن؟
– نه.
– ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!
– راست می گی؟
– از ته قلبم آره…
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد…!
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت…


منبع :bohlool98.persianblog.ir

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *