سرخط خبرها

داستان واقعی تجاوز جنسی

تجاوز به دختر

یکبار دوبار نبود. هر کسی از راه می رسید به من دست می زد. دلم می خواست زودتر بزرگ شوم و انتقامم را بگیرم. از مردها متنفر بودم. از خودم متنفر بودم. می خواستم زودتر

بزرگ شوم و انتقامم راز همه شان بگیرم. اولین بار چهار سالم بود که آن کار را با من کرد. پدر و مادرم، من و برادر و خواهرم را به خاله و شوهر خاله سپرده بودند تا چند ساعت از ما نگهداری کنند. وحشت کرده بودم. نمی فهمیدم چه اتفاقی دارد می افتد. فقط می دانستم اگر پدرم بفهمد مرا کتک می زند. آبرویم می رفت. هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاده است. هیچ وقت هیچ کس نفهمید چه اتفاقی دارد می افتد.ا و چند بار دیگر آن کار را با من کرد. دفعه های بعد زار می زدم، از دست پدر و مادرم فرار می کردم تا خانه ی آنهان روما ما هیچ وقت موفق نمی شدم.

بچه لجبازی شده بودم. پدرم کتکم می زد. مادرم سرزنشم می کرد. ازا ینکه نمی توانستم هیچ کاری بکنم درمانده بودم. بعد پسر عموی پدری ام بود. معتاد بود. کلاس سوم دبستان بودم. مرا تهدید می کرد اگر به کسی بگویم آبرویم را می برد. مشاور می گفت هوش بچه تان مرزیض ا ست. پدرم کتکم می زد. خیلی تنها بودم. کنجکاوی جنسی ام زیاد شده بود.
بالاخره مادرم فهمید با برادرم بازی جنسی می کنیم. با شلنگ افتاد به جانم و مرا در حمام حبس کرد. از خودم بدم می آمد. از همه متنفربودم. فقط به انتقام فکر می کردم. از پدرم می ترسیدم. راه و بیراه ما را می زد. درمانده بودم. هر چقدر بزرگتر می شدم قوی تر می شدم. کلاس کاراته اسم نوشتم. می خواستم انتقام بگیرم. از مردها متنفر بودم. مثل پسرها رفتار می کردم. فحش می دادم. پسرهای محله را کتک می زدم. درس توی سرم نمی رفت. به زور کتک های پدرم و معلم های سر خانه راهنمایی را گذراندم.ا ول دوم دبیرستان دیگر آنقدر قوی شده بودم که نگذارم کسی به من دست بزند. می خواستم از عالم و آدم انتقام بگیرم. به هیچ کس اعتماد نداشتم. وقتی کسی به من دست می زد از جا می پریدم.از خودم متنفربودم. چند بار رگ دستم رازدم. هیچ کس نمی فهمید چرا این کارها را می کنم. هیچ کس هیچ چیز درباره من نمی دانست. هیچکس من واقعی را نمی شناخت تا اینکه عاشق شدم.
کسی پیدا شده بود که عاشق من بود. سربسته همه چیز را به او گفتم. اولین بار بود که به کسی می گفتم. گفت تقصیر تو نبوده. گفت تو پاک هستی. انگار دوباره متولد شده بودم. انگار برای اولین بار بود که کسی من را تمام و کمال می دید. مرا می بخشید. بعد از آن معلم کنکورم بود. وقتی وحشت زده داستان زندگی ام را برایش تعریف کردم گفت برای او هم در کودکی چنین اتفاقی افتاده؛ آرام گرفتم. بعد از آن چند سال در سیاهی مطلق گذشت. آن کابوس ها دوباره تکرار شد.ا حساس می کردم همه می خواهند به بدن من، به حریم من تجاوز کنند.
فکر می کردم من یک قربانی هستم و دیگر امیدی به نجات نیست.از پدر و مادرم متنفربودم.از مردها فراری بودم.ازبچه دار شدن می ترسیدم. می خواستم انتقام بگیرم اما گیج بودم. نمی دانستم دارم چه کار می کنم.نمی دانستم باید چه کار کنم. سال ها بعد با روان شناسم داستان زندگی ام را بارها و بارها بالا و پایین کردم، بارها وبارها زار زار گریه کردم،بارها وبارها در طول جلسات درمان لال شدم، لام تا کام نمی توانستم حرف بزنم،بارها وبارها وقتی آن لحظات سیاه را به یاد آوردم بدنم فلج شد، وحشت زده بودم، نمی توانستم تکان بخورم،از خشم به خود می پیچیدم،ازا نتقام می سوختم،از نفرت می لرزیدم،از ضعف از حال می رفتم، می گفتم و می گفتم. هر چقدر بیشتر می گفتم بیشتر فرومی ریختم. هر چقدر بیشتر می گفتم انگار چیزی بیشتر در من جان می گرفت.ا نگار احساسات مرده ام داشت زنده می شد. هر چقدر بیشتر می گفتم بیشتر خودم را می بخشیدم. هر چقدر بیشتر می گفتم بیشتر به آدم ها، به خودم اعتماد می کردم. هر چقدر بیشتر می گفتم بیشتر آنچه را که بر من گذشته بود درک می کردم. حالا داستان زندگی ام دست شما ست؛ بارها و بارها آن را خواندم و خط زدم و دوباره نوشتم.
دیگر از شنیدن داستان زندگی ام ترسی ندارم. حالا به داستان زندگی دیگران گوش می دهم، داستان زندگی زنها و مردها، دختربچه ها و پسربچه های کوچکی که مثل من گیج و وحشتزده دنبال کسی می گردند که آنها را وادارد بالاخره سکوت را بشکنند و حرف بزنند، حرف بزنند تا شاید بتوانند دوباره به زندگی، به آدم ها اعتماد کنند.


منبع :sefidak.com

همچنین ببینید

تجاوز هولناک به دختر جوان توسط راننده هوسران

شرق: مردی که بعد از بیهوش‌کردن دختری نوجوان او را مورد تعرض قرار داده بود …

تجاوز به زن ایرانی در دوبی

طبق آمارهای رسمی، تمایل گردشگران ایرانی برای سفر به دوبی درحالی طی سال‌های اخیر کاهش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *